می خوام داستان یغمای کوچولویی که الان یه خانم شده رو براتون تعریف کنم قصه از اونجا شروع شد که یغما توی شکم مامانش هی شیطونی می کرد هی می زد به پهلوش به دلش خلاصه کلافه کرده بود همه رو بالاخره طاقت نیاورد و یه روز بعداز طهر که کسی توی خونه نبود هی فشار هی فشار اورد یهو مامان بیچارهاش نشست روی زمین و یغما پرید بیرون اما به جای اینکه توی دستای مهربون ماما باشه به زمین گرم خورد اونم توی یه کیسه بود مامانش ترسید و جبغ زد که ای داد بچه ام عجیب الخلقه اس ماما خبر کردن و یغما رو بیرون آوردن چه بچه نازی همش خواب بود همش خوابش می اومد گریه ام نمی کرد به این ترتیب یغما بچه سوم خانواده به دنیا اومد که بنده هستم شیطونو دوست داشتنی این سر فصله اول زندگی منه بچه ای که مثله هیچ کس به دنیا نیومد او هخمون اولشم خیره سرم عجیب غریب بودم چند ماه که گذشت بابا بزرگم فوت کرد کسی که منو به دنیا اورده بود ماما بچه همسایه همه مردن به قولی بچه سرخور شدم نخدیدن افاقن من بچه با برکتی هم بودم واسه بابام از اون روزها ۲۴ سال می گذره و هم الان در شرف ۲۵ سالگی هستم و یه خانم بالغ و عاقلم البته اگه شیطونی هام بزاره از اونجایی که بامزه و شر بودم همه کاری هم از دستم بر می اومد مامانم میگه حتی راه افتادنم هم عجیب و غریب بود می گفتن بچه ها داشتن بازی می کردن یه هم منم جو می گیرتم از روی پای مامن جونم پا می شم و راه می افتام به همین سادگی می دونم خنده داره ولی ما اینم دیگه سال دوم زندگی من راحت بود فقط جزه جیگر بوده که با خرابکاری ام به همه می دادم مامان جون یا مامانی مادر بزرگم بوده که همیشه منو از کتک خودن های پی در پی نجات می داده و منم می ترسیدمو زیر چادش می خوابیدم و مامانی شده بود پناه گاه شربازیهام خلاصه سرتونو درد نیارم در قسمتهای بعدی بیشتر با من آشنا می شین تعجب نکنین ها دوستون دارم
یغما شیطون ترین دختر دنیا

