روزهای سختی رو دارم می گذرونمب ی اونکه بخوام ....
و لحظات کندو هراسناک بر قلبم تازیانه می زنن...
همش کابوس می بینم دیروز صبح بهترینم می گفت یغما چقدر تو خواب می ترسی چقدر بدنت می پره ...
یادم نمی اومد ....
روزهای سخت مثله روزهای اروم گرم رفتنی هستن می دونم ....اما ....ایکاش خدای مهربون در اسمونی یغما آرومم کنه ....می خوام به سفرمون فکر کنم و همه چی رو برای مدتی فراموش ...
الان که دارم می نویسم به یاد روزهای خوب گذشته می خندم برای ساعتهای هر چند کم که همه ما شاد بودیم توی عید برای روز رفتنمون دلم تنگه ....
قرار بر ۲۹ اسفند گذاشته شد تا منو تو حرکت کنیم برای شروع سفر دوتاییمون ...
با اینکه می خواستم تا ظهر برسیم خونه مامان اینا اما با اینکه من همه وسایلو جمع کرده بودم بازم یه چیزی گم شد و جز محالات بود که جناب بهترین چیزی رو گم کنه و اد گذاشته بود همون روز دسته کلید شوشو جانمان گم شد شب قبلش که چهار شنبه سوری بود مجتمع ما کولاک رقص و دلقک بازی ... بعداز قرن و بوقی آقایی من امسال سر کار نبود و من فکر میکردم دیگه امسال می تونم با همسرم برم بیرون و یا حد اقل برم پایین اما ....
بهترین خان من .... ماشینو داده بودن سرویس کنن و تازه نزدیک ۱۰ شب اومدن خونه و گفت بریم پایین منم شاکی هیچی نگفتم رفتیم پایین ولی خوش نگذشت چون مسافر بودیم و کار داشتم زودی برگشتم بالا و شام خوردیمو و شوشو جانمان خوابیدن و منم بقیه واسایلو جمع کردم و لالا در ساعت ۳ صبح حالا کی می خواد ۵ صبح بیدار بشه به فرمایشات همسر ...
بیدار شدیم چه بیدار شدنی تا می خواستیم حرکت کنیم دیدیم کلیدهای بهترین نیست و موندیم چکار کنیم و بالاخره از همسایمون قفل گرفتیمو با کلید من خونرو بستیم و حرکت در ساعت ۷ و برخورد به ترافیک کیپ به کیپ اتوبان قزوین حالا مثله لاک پشت برو تا به کجا برسی فکر کنین ما چطوری رسیدیم ما که می خواستیم ظهر برسیم ۱۱ شب رسیدیم اول اینکه حالم بد شد و میگرنم تشریف آوردن و همش دراز کش بودم بهترینم طفلکم همش یا چشش به من بود یا به جاده ۲ ساعت تا خونه مامان اینا فاصله داشتم که ماشینمون باکش مشکل پیدا کرد و معطل شدیم بعدشم که بهترین جون من خوابش گرفته بود چه وضعه فجیهی ....
یه روشناییی پیدا کردیم و صندلی ها رو خوابوندیمو خوابیدیم ۲ ساعت ....
سر دردم هم خوب شد و دوباره حرکت و ۱۱ شب رسیدیم کج و کوله خونه مامان اینا ....
آقا جونم با داداشم هم توی راه بودن و با پرواز بعد از ظهر رسیده بودن تهران و داشتن می اومدن ...
دوش گرفتیمو خوابیدیم و مامانم اتاق طبقه پایین و آماده کرده بود که از این به بعد بریم اونجا راحت باشیم مثله یه سوئیت کوچیک بود یا حمو مو دستشویی ...
ساعت نزدیک ۸ بود بیدار شدم و حالا این خرس و مگه میشه بیدار کرد بابا پاشو الان آقا جونم اینا می یان منم بعد از عروسیمون داداشم حامد ندیده بودم به علت کار زیاد و پر دغدغه اون نشده بود یا ما نبودیم هر وقت اومده بود تهران خلاصه که دلم براش پر می زد از من دو سال بزرگتر هستن ایشون . با اینکه در دوران مجردی خاطرات خوشی با هم نداشتیم و خیلی کم بود و این از غیرت ترکی ایشون نشات گرفته بود اما من دوسش داشتمو میدارم ....
دیگه شوشو جان بیدار نشدن و منم عملیات خوشکل سازی رو شروع کردم که یهو صدای آقا جونمو شنیدم که از راه پله ها بالا می رفتن و سریع لباس پوشیدمو پریدم بالا و داداشم پشتش به من بود پریدم بلغش کردم کوپل موپل شده بود اساسی و یه شکم قلمبه رو دلش بود و حالا هی منو نگاه می کرد وبلغم می کرد و می گفت بابا چقدر عوض شدی ...
آخه اینجانب به مناسبت عید موهایمان را به رنگ استخوانی پر در آورده ایم وبسی به ما می آید و کلی به قول بهترینم ناناز خانومی برای خودمان شدیم دلبری می کنیم که نگو نپرس ...
همه می گن خیلی تغییر کردم و فکر نمی کردم که این رنگ به سفید پوست ها هم بیاد البته من یه کمی تپلی هم هستم و این بانمک ترم کرده بعدشم دیکه سفره رو انداختیمو همه دور سفره بودیم جز خواهر عزیزتر از جانم که رفته بودن راهیان نور جنوب ....
دیگه سال تحویل شد و من به جای دعا هر هر می خندیدمو دست می زدم بعدشم که بوسه های داغ تحویل گرفتیمو و بهترینم در جمع ما تنها بودن و من کلی تحویلش می گرفتم که یی هو به تیریج قباشون بر نخوره و این حرفا .... بعدشم که زدیم به در رقص و جیق جیق و جفتک بارو انداختن و یه روز خوب از روهای خوب خدا شکل گرفت ...
و در نهایت خوشی غمی کوچیک اما دلهره آور دلمو می لرزوند و هر وقت که نگاهم با نگاهش تلاقی می شد ترسی از دست دادنش وجودمونو می لرزوند ....
همه ما اشتباه می کنیم و همه ادما بی اشتباه نیستن ....
اما این چه اشتباهی بود که باید تاوانشو این جوری بدی دلم می خواد بخندی ....
دلم می خواد خوشبخت باشی ....
دلم می خوا طلاقی توی کار نبود....
دلم می خواد پیش بچه ات باشی ....
دلم می خواد از زندگیت لذت ببری ....
خودت کردی و خود کرده را تدبیر نیست ....
اما ....
ای کاش زمان برای چند سالی به عقب بر می گشت و می شد کاری برات کرد ایکاش ....
باز دلم گرفت باز یاد صورتت افتادم باز یاد خنده هات باز یاد نگاه های هراسناک مادر و پدرم به تو برای اینکه تو اولین بچه شون هستی و دیدن رنج تو بدترین شکنجه اس ...
برای برادر بزرگم دعا کنین برای جوونی ش برای دل شکسته گی و خودش باعث شه دعا کنین با اینکه حامد باهاش قهر بود حرف نمی زد اما توی نگاه های حامدم درد اون بود رنجی که قلبامون در نهایت خنده وشادی می فشرد ....
دلم گرفت از این زندان های بی محبس ...
به افتاب بگو جلوه های نورش کو ....


