دلم می خواد بنویسم از یه سال جدید و از روزهایی که پیش رو داریم و نمی دونیم خدای برگ و مهربون چی برامون رقم زده دلم می خواد از خوشیهام بنویسم اما یه غم یه درد بزرگ نمی زاره که نمی تونم به کسی بگم حتی به بهترینم تمام سالهای عمرمو مروز می کنم و می بینم که این درد همیشه بوده و هست و نمی زاره روزگار من خانوادهام خوب سپری بشه هرچند وقت یه بار نمود پیدا می کنه و قلبامونو می لرزونه اما الان .... یعنی این روزها خیلی سخت داره می گذره در درون ذهن کوچیک من که به هیچ جایی نمی رسه و فقط و فقط بغض ....
دلم می خواد همه چی درست بشه و خانوادهام آروم بشه یعنی این دریا دست از تلاطم نمی خواد برداره یعنی روزهای آرامش برگشتنی هستن نمی تونم به تو بگم بهترینم چون دونستن تو هیچ دردی رو دوا نمیکنه چون ماهیت هر دردی رو فقط و فقط خود آدم می فهمه و بس ...
دلم گرفته دلم از چی گرفته و از کی نمی دونم فقط می خوام این درد بزرگ که هروز هراسناک بر من می تازه رو از خودم درو کنم ولی نمی شه نگاهم خالی از هرچیزه و ترس از دیدن واقعیتی که گریبانگیر همه اعضای خانوادهام هست و بوده داره دیوونه ام می کنه کاری از دستم ساخته نیست ...
با خودم می گم یا این وری یا اون وری .... ولی مگه میشه راهو انتخاب کرد مگه میشه درستش کرد خدایا خدای مهربون من ....من فقط تورو دارم ای بزگ ای بخشنده تمومش کن به خدا دیگه واسه ماها بسه دیگه تحملمون تو این مسئله نمی گنجه ما با واژه مرگ نا اشناییم این کارو نکن رحم کن منطاقت مرگ ندارم ...
می دونم تو ناظری و حاضر تو دیدی و شنیدی و به بنده هات به اندازه نیکی هاشون پاداش دادی تو می خوای کیو مجازات کنی ...چرا این همه آدم باید با هم مجازات بشن به خاطر یکی ...
درد دارم درد دارم درد کهنه .....
کاش میشد زندگی خانوادهام از نو نوشته میشد از شروعی دوباره پدر خوبم تو همه کستو تنها گذتشتی و رفتی و مادرت از غم تو کور شد نفرینت که نکرد پس چرا زندگی ما این جوری شده یعنی قهر خداس نه من باور نمی کنم ...
می ترسم این روزا می ترسم از بیدار شدن از صدای زنگ تلفن ترس یه خبر بد و می لرزم و نمی تونم کاری بکنم تا جلوی این اتفاق و بگیرم دارم داغون می شم درام هرز می رم سعی می کنم نفهمی می دونم نگاهام و رفتارم غریبه کاش هیچ کس جای من نباشه کاش هیچ کس منتظر خبر بد نباشه دیر یا زود چقدر زمان داریم چقدر سخته و کشنده همش کابوس می بینم از خوابیدن و خواب دیدن می ترسم از خوابی می پرم خوابی تلخ و شکننده ...
تحمل کن ... من و سکوت و صبوری
توانم نیست ...
تابم نیست ...
به خود می پیچم از این رشک ....
اما...
حنده بر لب اضطرابم نیست ....
خدایا خدایا یگانه تویی
همه گریه ها را بهانه تویی
یا مفتح الابواب ...
یا مسبب الاسباب ...


