سلام
این چند روز تعطیلی خوب بود ؟
آره ؟
واسه من و بهترینم هم بدی نبود از اونجا که عمه بهترین رفته بودن مکه و به ما زنگ نزده بودن ما هم نمی دونستیم چهارشنبه گذشته دینگ دینگ مادرشوهر با یه غیطی به همسرک کجایین نمی یاین اینجا بهترینم گفت نه چطور آخه عمه فلانی با عمه فلانی با عمه فلانی اومدن خونمون بقیه هم مییان چون عمه فلانی از مکه می یاد ...
بهترین نه ما نمی تونیم !!!
مادر شوهر با لحنی عصبی چرا ؟
بهترینم : جایی هستیم تا تا یکشنبه نمی یایم !!!
مادرشوهر : کجایین آخه که همسرک گفت مسافرتیم بعد می گم کجا هستیم آی خوشم اومد نگفت کجاییم آخه رفته بودیم بیرجند گفته بودم قبلا خلاصه که دوباره شنبه شب زنگ زدن که می یاین فردا ولیمه میدن من گفتم من نمی یام ها این خانم یه زنگ نزده حالا واسه یه ناهار و چشم مردم برای ابروی ÷در و مادرتون برم نمیرم ....
بهترینم چیزی نگفت چون می دونست من درست میگم خلاصه که ظهر یکشنبه بابا شون با لحنی شبیه داد زنگ زدن و گفتن چرا نیومدین که همسرک گفت مرخصی ندادن و واقعا هم نداده بودن یه کمی حرف های خشک و سرد زد و قطع کرد و این شد که آخر هفته بهترین گفت بریم شهرستان گفتم نه !!! گفت بریم یه حال و هوایی عوض کنیم گفتم تو حال و هوات عوض میشه من میرم اونجا عمه هات می یان یه کمی چرت و ÷رت میگن یه کمی همدیگه رو مسخره می کنن و همین ...
اینم شد حال و هوا عوض کردن بعدشم چون بابات گفت بیاین برای چشم مردم من نمی رم تا حسابی حال به یاد بشه چطور تا تهران هستن یادی از ما نمی کنن فقط وقتی کار دارن پسر و عروس دارن بهترینم دید باز دارم یاد خاطرات می کنم و عصبانی تر میشم گفت بریم قزوین ؟ منم خوشحال باشه بریم اونجا یه فامیلی دارن که بی از این فامیله و کلی عروس و دوماد داره و خیلی خوش میگذره در جوارشون و ما دو تا رو هم خیلی دوست دارن !!!
قرار شد زنگ بزنم که به جاش به بهترینم زنگ زدم گفتم عزیزم میشه نریم گفت چرا گفتم بیا دو روز وقت داریم خونمون و جمع و جور کنیم گفت باشه آخه ( اول یه لبخند بزنین ) ما خونه پیدا کردیم هوراااااااااااااااا توی مجتمع عزیزم توی بولک بغلی مون فقط طبقه سوم هست و خیلی دوسش دارم فعلا داره زنگ آموزی مجدد میشه تا ما بریم ...
دیگه 5 شنبه شروع کردیم به تخلیه کمد ها و همون روز اتاق تموم شد صبحشم رفتیم پایین و انباری رو خالی کردیم جعبه ها رو ریخیتم بیرون و کلی ذوق کردیم یاداول ازدواجمون افتادیم و دیدن جعبه ها من و یاد خرید عروسیمون انداخت و اون سرعت خرید جهیزیه یادش به خیر شب کلی جعبه و آشغال آوردیم پایین و به بهترین گفتم بریم قدم بزنیم گفت بریم رفتیم ۲۰۰ متر جلوتر از کوچه مون یه پارک کوچیک جلوی ورودی یه مجتمع هست نسشتیم ....
و دیدیم آخ جون بلال می فروشن ساعت ۱:۳۰ بامداد بود ولی باز بود بلال خوردیم و کلی ماشین ها رو نگاه کردیم من عاشق این کارم دیدن آدم های مختلف و رفتارشون توی ماشین های در حال گذر خودا رو شکر که بهترینم این شم فضولی رو داره بعدشم گفتم بریم تاب بازی بهترینم گفت تاب بازی؟ رفتیم ۴ مدل تا بود برقا رو هم خاموش کردن و دیگه ها دیدنی بودیم ...
بهترینم با این هیکل روی سرسره و من قش قش می خندیدم و چقدر تاب بازی کردیم و کلی خوش گذشت بعدشم برگشتیم خونه و همسری توی راه یه کمی درددل کرد و منم نازش کردم گفتم درست میشه همه چیز درست میشه ...
و اتاق خوابم هم فرداش مرتب کردم ولی خیلی خسته شدم خیلی بهترینم هم کلی قند شکست و یکی از کارهای مهم انجام شد دیگه تا عصر گیج و ویج بودیم و خیلی خسته شدیم بهترینم خوابید منم اتاق خواب و تموم کردم و ارایش نمودیم و همسرک بیدار کردیم ریششو زد رفتیم بیرون و کلی با این هیجانات انتخابات حال کردیم و کلی بای بای نمودیم ...
و لایی بازی و شیطونی بعد رفتیم مرکز خرید مهستان و کلی خوش گذشت و کلی جیگول فروشی ها رو زیر و رو کردیم و هیچی نخریدیم بعد رفتیم توی پارک روبه روش و کلی باز آدما رو نیگا نیگا کردیم و یه کمی هم دلمون گرفت که کسی رو نداریم که باهاش بیایم پیک نیک و بازم از داشتن هم خدارو شکر کردیم که حد اقل توی این دنیا فانی فانی فانی همدیگه رو داریم صاف صاف ...
دیگه اودیم خونه بهترینم خوابش نمی برد قلیون گذاشت و یه فیلم خیلی ترسناک دیدیم که من از ترس هی می دیوم این ور و اون ور تا تموم شد بعد رفتیم خوابیدیم و خوابم نمی برد صبحم با سردرد بدی بیدار شدم خیلی خیلی بد تمام نصف صورتم سوزن سوزن میشد و نه شیاف تاثیر کرد نه گرم نگه داشتن و خلاصه بی حال بودم و وضیعت خونه دیدنی دیگه هی خوابیدم هی بیدار شدم یه کاری کردم ...
بهترین زنگ زد که اضافه کاری می مونه و دی رمیادش دیگه ۷ اومد یه چایی بیسکوییت خورد و من به شدت بی حال بودم بعدشم رفت بیرون برای من یه چیزی بخره من به طور اتوماتیک رفتم توی تخت و دوباره خوابیدم تا ۹ که اومد با کلی به به خوشمزه آب طالبی درست کردم اونم رفت کولر و راه انداخت تا فردا گرمم نشه عزیزم ممنونم به خاطر این همه دوست داشتن خالصانه ای که داری و این همه تلاش برای آسایش و آرامش من ...
الانم نشسته با یه لبخند داره بحث ا.ح.م.د.ی ن.ژ.ا.د و ک.ر.و.ب.ی رو می بینه یه وقتایی منم بلند می خندم از این بحث بی فایده میگم چایی می خوری با هیجان میگه آره! میگم برو بریز قیافه اش دیدنی منم ریز ریز می خندم ...
خلاصه که اینروزا دارم وسیله ها مو جمع می کنم و خیلی هم با خاطراتم خوشم این روزا قوی تر جلوی چشمم می یان و میرن امیدوارم خونه با برکتی برامون باشه خونه ای که یه نی نی کوچولو بیاد توش و باقیات و صالحات پدر و مادرش باشه ....


