بهترین رفته بود تهران و وقتی باباش کلی براش اخم کرده بوده و من نگران بودم که بهترین گفت اشکالی نداره یادش میره و من یه کمی آروم شدم از طرفی خانواده ام ناراحت من بودن که چرا اینقدر آروم شدم البته از شیطنتم هام کم نشده بود اما به اندازه همیشگی نبود ...
دوشنبه ۱۱ خرداد ۸۳ :
روز دلتنگی روز فاصله روز تنهایی من با شب به پایان رسید صدایی آشنا خنده هایی آشنا حرفهایی آشنا و امیدهایی که با باد می آمد چقدر زیبایی ای عشق و چقدر دوری از من ای یار ای آشناترین غریبه شب آفتاب ندارد و زندگانی من بی تو ... چه روزهای تلخی بر من می گذرد .. چه ثانیه های درد آلودی مرا نجات بده از این تکرر دیرینه ام رهایی بخش بیا بیا و باز مرا قدرتی خدایی بخش ..من به امید فرداهای روشن من به امید پدری هستم که در همه حال نظاره ام می کند مرا هدایت می کند لحظه هایم را می سازد من دست دعا به سوی او دراز می کنم که هر چه صلاحم می داند انجام دهد و یادم آرد همیشه امیدهایی برای ادامه دادن هست ....
سه شنبه ۱۲ خردادماه :
نگرانم نگران دغدغه هاش می خواد بره شمال نمیگم نره میگم سالم بره و برگرده نمی تونم بی تفاوت باشم عصر با هم حرف زدیم باباش دوباره اعصاب شو ریخته به هم خدایا ازت هیچی نمی خوام فقط آرامش اونو همه چیز درست میشه اگه بتونیم آروم باشم تمام حوادث ها ماجراها را عشق را به آغوش کشیم اگر بتونیم من و تو با هم با هم حرف می زدیم این ۳۰ مین تماس ما در طول مدت آشنایی مونه خنده داره نمی خوام به هیچی فکر کنم ....
چهارشنبه۱۳ خرداد ماه :
امروز به به خان یکی از عکسای جدید شو برام فرستاده حدود ۱۲ با هم حرف زدیم سر کارم اینجا رو دوست دارم جون تنها بودن اینجا باعث شد با به به خان بیشتر آشنا بشم و راحت حرافمو بهش بزنم خدایا شکرت که لمس عاشقی رو به من ارزانی داشتی تجربه سختی که بعد از رفتنش از دوست داشتن فهمیدم قلبم رضا میده با صبوری همه چیز حل میشه شب حالم بد بود ولی منتظر موندم ۱:۳۰ زنگ زد گفت نمتونه حرف بزنه همه بیدارن و بعد رفتم خوابیدم ...
هان ماه تابان کجایی ....
خورشید اینک برآید ...
تنها تو با او بیایی ...
جمعه ۱۵ خردادماه :
امروز با کش و قوس فراوان بیدار شدم یه کم شیر خوردم افتادم به جون اتاقم با حس ششمم تلفن زنگ زد گفت کاش اینجا بودی با هم می رفتیم بیرون خیلی ناراحت شدم از اینهمه فاصله ایکاش نبود تا اینقدر دور نباشیم از هم عصر با بچه ها رفتیم بیرون وقتی از کنار هتل دریا رد می شدیم نمی دونم چه حالی بود که همه جا میدیمش چقدر پرم از یاد نازنینت یک شب سراسر تو ...
در زمستان جدایی روز شب گویم به خویش ...
یاد ایامی که با هم نوبهاری داشتیم ...
الفت شبهای مارار روزگار از ما گرفت ...
ای خوش آن روزی که ما هم روزگاری داشتیم ...
۱۲:۱۲ شب
شنبه ۱۶ خرداد ماه :
امروز شال و کله کردم رفتم پست بسته زهرا رو پست کنم پیاده برگشتم عاشق این مسیرم توی زسمتون و تابستون همش تو فکر نازنینم بودم چقدر نگرانم خدا می دونه بس اگه نشه ..من چگونه این آتش نهفته به جان را خاموش کنم ...
راستی رشته وفا مگر گسستنی ست ...
آه عهد عاشقان مگر شکستنی ست ...
توی شلوغی شرکت گلم زنگ زد چقدر خوشحال شدم خدا می دونه الهی بمریم فم تو نبینم هر دو مون ناراحت شدیم از این بازی بد تقدیر از این دویان بد رقم خورده بعد اودم برم خونه هوا سرد بود و دل من بد جوری فشرده و غمگین تاکسی گیرم نیومد دلم می خواست پرواز کنم کنار تو باشم ولی داد از خیالی خام اودم خونه زود خوابیدم خسته از این و آن گسسته ...
من دگر تابم نماند ای یار ...
چندمان بایست تنها در بیابان بود ...
یادگارا با تو ام خوابی تو یا بیدار ...
من دگر بیزارم از این زندگی ...
فهمیدی ای بیزار ...
یکشنبه ۱۷ خرداد ماه :
بهترین یه بار دیگه توی این تاریخ با خانواده اش حرف زده بود و اونا قبول نکرده بودن و فقط می خواستن از فامیل دختر بگیره و هیچ منطقی نداشتن ...
امروز که با هم حرف زدیم از حرفش ناراحت شدم و خیلی بد برخورد کردم نه اینکه بی ادبی کنم یا حرف زشت بزنم ولی بد دمق شدم خیلی از اینکه اونم ناراحت شد ناراحتم چون همیشه خنده های من شنیده ساعت ۸:۴۵ مین زنگ زدم صداش گرفته و محزون بود دیگه طاقت نیاوردم و اشکم در اومد گفت برو خونه زنگ می زنم بهت ۹:۲۵ مین زنگ زد خدایا دل مون برای هم می تپه چرا اذیت می کنی ؟بغض پشت بغض پرده پرده اشک زیر نور ماه کنار پنجره چاشم درد می کرد ولی درد قلبم بیشتر بود خدایا او را به من بسپار تا همه چیز او شوم عشق دنیا خانه امید او چون ابری سفید سراسر مرا در بر گرفته است از اولین دیدار از آن او شدم حتی اکر نداند حتی اگر از آن من نشود ...
دونشبه ۱۸ خرداد ماه :
شب بدی گذشت صبح مامان با یک سینی روی تختم نسشته بود خیلی نگرانه ... سر کار سرم شلوغه چقدر این فاصله ها آزارم میده و بی خبری روحم را در هم می شکند به طوری که هیچ کس نمی تواند تسکینم دهد خواهرم امشب قضیه رو به همسرش گفت خیلی دلشوره دارم شب گلم تماس گرفت و سرکار بوده و خسته با دلتنگی خداحافظی کردیم ...
وقتی تو نیستی ...
نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها ...
همیشه حرف أخرم را با بغض می خورم ...
هر روز بی تو روز مباداست ...
۱۱ شب
چهار شنبه ۲۰ خرداد ماه :
پریشان وسردر گمم و دیگه حتم دارم اونا راض نمیشن همه نگران روحم هستن ایکاش من و می فهمیدی چقدر حالم بده چقدر خاموشی ...چگونه فراموشی چقدر یه خواب راحت خوبه من خواب می خوام یه خواب خوش ...
برو ای دل بخواب که وقت خوابه ...
سئوال تو همیشه بی جوابه ...
به تو بی دست و پا از من نصیحت ...
اگه عاشق بشی خونه ات خرابه ...
توی اون برحه زمانی خیلی دلتنگ بودم از طرفی من هیچ شناختی روی خانواده بهترینم نداشتم و اینکه اون نمی خواست اونا باز رو بیان برام خیلی غیر منطقی بود و مدام ناراحت بودم همه نگرانم بودن اما اون حسی رو که می خواستم از بهترینم نمی گرفتم و اون می گفت باید صبور باشم و من بر این عقیده بودم که راضی به آزرا من هست و نمی خواد کاری بکنه اما نمی دونستم که همسرم اونها رو می شناخت و می دونست چطور باید رفتار کنه ولی به هیچ عنوان اون روزا درک نمی کردم چون آشنایی با این زن و مرد نداشتم اما به مرور متوجه شدم که همسرم نمی خواست من کوچیک بشم و در پی راه حلی برای پذیرفته شدنم توی خانواده اش بود چیزی که هیچ وقت اتفاق نیافتاد بلکه فقط و فقط روزهای سخت تری برای ماشروع شد حس خودخواهی اونا تمام خوشی مارو تحت و شعاع قرار داده بود و آرامشی که برای همیشه از من ثلب شده بود ...


