تبليغاتX
می نویسم می نویسم از تو ... - خستگی های زودگذر یغما wedding web site

سلام به دوستای خوب بلاگی

خوبین ؟

خوش میگذره ؟

با روزگار چه می کنید ؟

از حال اینجانب اگر جویا باشید بسی خسته هستم در پی پیدا کردن خونه که دیگه ها پیرمون در اومد  از بس گشتیم و حالمون بد شد یک ماهه داریم می گردیم و دلم رضا نیست که از اینجا بریم اما صاحب خونمون گفته می خواد بفروشه و دیگه نمیشه ما بمونیم زندگیمون داره ۴ ساله میشه و ما از شب اول زندگی مون توی این خونه دوست داشتنی بودیم ...

دلم برات تنگ میشه می دونم از خونه ها هم بگم که دیدنی بودن از درختی گرفته تا بالای گلزار و میلاد  ها و بالای گوهر دشت و جهان شهر دیگه نپرسین که حالم بده شبا میرم توی محوطه انگار روحم توی حصاره دل کندن از چیزایی که دوسشون داری خیلی سخته ...

راه میرم راه میرم راه می رم فکر می کنم نفس می کشم توی هوای خنک و میگم درست میشه درست میشه یاد شب اول ازدواجمون افتادم و یاد روزهای خوب بد شبهای تنهایی روزهای تنهایی که با نگاه کردن به بازی بچه ها توی محوطه تموم میشد دلم گرفته خیلی ...

اینروزها خبرای خوب کمن همه می نالن و ناراضی هستن همه یه جورایی خودشونم نمی دونن چطوری دارن زندگی می کنن ۴ نشبه رفتیم با بهترینم بیرجند برای یه کاری و دیدن یک نفر که وقت ندادن و دو روزی خونه مادر دوستش بودیم و خیلی خوش گذشت چند تا برادر داشت همه جوون و نازد و ازدواج کرده خیلی باحال بودن ...

شنبه برگشتیم با پرواز ۱۱ و بچه همکار بهترین و آوردم خونمون آخه پدر و مادر چند ماهی میشه که جدا شدن و این طفلک پیش من بود شماره مامانش و گرفتم زنگ زدم باورم نمیشه اینقدر خونسرد بود اصلا از دوری بچه اش ناراحت نبود و می گفت این بچه فردا بزرگ میشه میره دنبال زندگیش برای من کاری نمی کنه فکر کنین هرچی گفتم انگار نه انگار ...

یکی از دوستای خوب وبلاگی هم که رفت و آمد داریم خیلی صمیمی هستیم در شرف طلاقه و خیلی برای روزگارش ناراحتم ایکاش ما آدم ارزش و ماهیت زندگی رو درست متوجه میشدیم و فکر می کردیم همیشه زنده نیستیم فرصا زندگی نداریم اما افسوس که انگار خوابیم ...

و قدر داشته هامون رو نمی دونیم و اینقدر زود نبریم یه وقتایی یاد روزهای تنهایی می افتم روزهای دور از بهترین و وقتی می بینمش می گم واقعا اون روزا گذشته سختی اون روزا اینقدر زیاد بود که مسائل این زندگی رو بشه تحمل کرد ...

میدونم که ما هم یه خونه خوب پیدا می کنیم اما این عادت خیلی بده ولی به خونه جدیدم هم عادت می کنم هرچند سخت زندگی داره میگذره سعی می کنم به هیچی وابسته نباشم جز همسرک که اصلا نمیشه دلم واسه دفتر آبی یغما تنگ شده می خوام یه سری بهش بزنم ....

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 3:43 PM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |