تبليغاتX
می نویسم می نویسم از تو ... - رفتم و بار سفر بستم با تو هستم هر کجا هستم wedding web site

سلام به دوستای گل گل گل خودم ...

و اینک ادامه ماجرا :

حرکت کردم و کنارم یه خانوم نشسته بود که سه ساعت بعد پیاده شد و بعد یه خانوم اون جلو تشنج کرد و مدام حالش بد میشد بنده خدا هم سن و سال خودم و تنها بود یه دختر خانوم که کنارش بود اومد پیش من و با درد دل تموم و حال بد گفت کم اعصاب خورد کنی داری باید اینا رو هم ببینی بمیرن این فامیل شوهر که همشون دق دلن ...

خنده ام گرفت از این همه با مزه گی و گفت نامزد و ماه بعد عروسی شونه و میادش تهران  با دیدن این خانوم که مشکل اعصاب داشته بدتر شده و خلاصه داستانی بود و از زندگیش گفت منم گفتم عزیزم دلتو بزرگ بگیر که اول راهی و اینا کارشون همینه و اعصاب خودتو داغون نکن ...

گفتم من کادوی ازدواجم میگرن عصبی بوده و دست از سرم برنمی داره پس بزن به در بی خیالی تا مثله من نشی گفتم می یای اینجا تنها میشی دیوونه میشیا اونم دوساعت بعد پیاده شد و من سر درد شدم و حالم خیلی بد بود بهترینم زنگ میزد بهش نمی گفتم ولی خودش می فهمید ...

دیگه از سفری بسی کذایی بگم که با دیر کرد وعروس برون ۹:۳۰ شب رسیدم زنگ زدم به شوهر خواهرم بیاد دنبالم که متوجه نشده بود آخه من به مامان اینا گفتم شب راه می افتم نه روز و به بهترینم گوشزد کردم اگه زنگ زدن بهت بگو رفته پیش دوستش گوشی شو خونه جا گذاشته چند باری زنگ زدن جواب ندادم ...

نزدیک شهرمون خواهرم زنگ زد گفتم تازه راه افتادم و بعد تاکسی گرفتم رفتم که دامادمون نزدیک خونه زنگ زد و من جواب ندادم گفتم شاید خونشون باشه سه بشه می خواستم برم خونه مامانم که پشت خونه خوارهم هست دیدم در خونهشون بازه گفتم آقا نگه دارین ...

حالا نگو خواهرم با بچه ها اودن بیرون تا دوچرخه سواری کنن دیدن ماشین اومده گفته صبر کنین ماشین بره شادی طبقه بالایی باشه منم ساک کوچیکمو دستم گرفتم رفتم تو پاگرد اونا جلوم در اومدن و جیغ مون رفت هوا دیدنی بود ...

اصلا باورش نمیشد گفت با پرواز اومدی گفتم نه با اتوبوس و گلی بغلم کرد و با هم مثله بچه گیامون دویدیم توی کوچه به طرف خونه مامان اینا و اونجام همین پروژه اجرا شد و خیلی خوش گذشت خواهرم یه کمی شونها مو گرفت این قدر که سر درد و گرسنه بودم شام خوردم . بعد از یک ساعت رفتم خونه خواهرم و همسرش خوابید ما تا صبح حرف زدیم با اینکه حال نداشتم ولی خیلی خوش گذشت ...

صبح با صدای مامانم بیدرا شدم که فتیر تازه گرفته بود اومده اونجا و کلی صبحانه خوردم بر خلاف خونمون که اهل صبحانه خوردن نیستم بعدشم دوباره سردرد بودم و همسرک مدام زنگ میزد و از شادی من شاد بود دوباره ناهار مامان اینا اومدن اونجا عصرم به خوبی و حرفیدن طی شد ...

شب رفتم خونه مامان اینا با خواهر کوچیکم که ۱۸ سالشه کلی حرف زدیم از همه چیز عینه خود خود خودمه حتی چهره ولی خیلی زیباتر از من و خیلی خوشحال شدم که کنارش بودم به حرفاش گوش کردم و یه جورایی خالی شدیم ...

صبح بیدار شدم با مامان رفتیم دوباره خونه خواهرم آخه خیلی نزدیکه به هم صبحانه خوردیم بعد اومدم خونه دوش گرفتم رتفمی استخر با هم من مامان آباجی بزرگه و اینقدر بالا پایین پریدیم که تخلیه روانی شدیم ولی بازم زود زود ضعف می کردم مدام گرسنه بودم آی می خوردما بعدشم اومدیم خونه عصر با دوتا خواهرام خواهر زادم رفتیم بیرون خیلی خیلی خوشگذشت هوا خوب بود و کلی قدم زدیم ...

بعدشم پارچه خریدیم فردا صبحش بردم دادم برام دوتا سارافن بدوزن بعدشم دوباره با خواهرم بودم هر شب تا صبح بیدار بودم این چند روز و و حسابی تخلیه شدم و آروم شدم وای که چقدر خوردم مدام گرسنه عصرشم که جمعه بود رفتیم پارک و دوست مامانم هم اومد بعدشم خواهرم باهمسرش اومد من داداشم خواهر و خواهر زاده ام کلی بدو بدو کردیم انگار نه انگار که ۲۶ سالمه ویاد قدیما یاد شبی که بهترینم اومده بود اینجا تو پارک دیدیمش کلی بای بای خنده های یواشکی یادش بخیر ...

دوباره شب زنده داری تا صبح و بعد رفتیم لباسامو پرو کردم و اومدم دوش گرفتم و واسیلمو بستم مدام اشک بود بغض که فرو می خوردم دلم برای خونمون تنگ میشد چقدر زود ۵ روز تموم شد بهترینم زنگ زد کجایی عزیزم گفتم دارم ناهار می خورم و راه می افتیم دامادمونم اومد و به اتفاق خواهرام مامانم اومدیم فرودگاه با دلی پر از غم خیلی کم بود وخیلی خوب ...

برای بهترینم اس ام اس زدم :

الو . الو برج مراقبت ... اعلام وضیعت اضطراری ...

اگه قلبتون جا داره اجازه فرود می خوام ...

و این پسرک شیطون جواب داد:

از برج مراقبت به خلبان ...شما همچنان دور فرودگاه بچرخین تا قلبمو روشن کنم ...

برای فرود شما ....

یغما : به علت وجود قلب های فراوان برای فرود ...

و وجود خاطرخواهان در قلبه دیگری فرود می آییم ... یاه یاه یاه .

بهترین :خطر . خطر فرود آمدن در فرودگاه دیگری جایز نیست ...

احتمالا خطر سقوط وجود دارد ...ما باند قلبمان را برای شما باز کردیم ....

و بی صبرانه منتظر فرود شما هستیم ...

یغما :پس بگیر منو که فرود اومدم ... گوپ ... ببخشید عزیزم از شوق خوردم تو ملاجت ...

دیگه ها زنگ زد مرده بودیم از خنده و با تمام ناراحتی هام دلم پر می کشید برای گرمی دستای و آعوش گرم همسرم خداحافظی کردم و پکر اومدم سالن انتظار و نشستم از اون بالا پایین نگاه می کردم و دور شدنم از دلبستگی هام و غم زده برای روی ماه تک تک اعضای خانواده ام که رسم بد روزگار اینجوری پراکنده مون کرده و راه گریزی نیست جز شکر پروردگار به خاطر همه داشته ها و نداشته ها ...

وقتی رسیدم به بهترینم زنگ زدم و دبنالش گشتم از پشت یه ستون اومد با یک شاخه مریم خوشبو یک رز زیبا تو دستش همون بجا بوسیدیم همو و شاد از هوای دو نفره رفتیم سمت خونه و سر از پارک ارم در آوردیم یه کمی بازی کردیم بعد رفتیم قایق سواری که خیلی خوش گذشت و کلی حال داد ...

بعد اومدیم خونمون و من داد زدم سلام خونمون بهترینم طبق معمول می خندید به کارای این دخترک کوچولو که هوزم بچه بچه بچه اس بعدشم لالا کردیم و زندگی مون روی روال قبلی از سر گرفته شد فرداشم رفتیم بیمارستان صارم که خواب موندیم ولی راهمون دادن و جواب آزمایش بردم گفت وضیعتم خوبه علت سقطم هم مشخص شده بود ...

که آنتی باید یک ویروس توی بدنم بود که عمل خون رسانی به ساک حاملگی رو مختل می کنه و باعث سقط جنین میشه و در کل گفت بدنم آمادگی لازم رو داره و می تونم هر وقت بخوام باردار بشم و خیلی خوشحال شدیم حالا این بهترینم هی سئوال می کرد فضول بعدشم من و گذاشت مترو رفت سر کار و من خوش خوشان اومدم به مامانم زنگ زدم و گفتم ...

این ماجراها تا روز ۲۰ اردیبهشت بودش که تند تند گفتم و اتفاقات این یک هفته بمونه برای پست بعد چون می دونم خسته شدیم پس تا بعد دوست جونام بوس بوس هوارتا ....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:7 PM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |