تبليغاتX
می نویسم می نویسم از تو ... - سفر پر ماجرا wedding web site

نزدیک زنجان آرایش کردم شب رسیدیم اونجا و اول از همه زنگ زدن که تشریف بیارین فلان جا دختر دایی بهترین از طرف مدرسه رفته مکه فلان سالن رفتیم و از بدو ورد گفتم با خودم یک بالایی به سرتون بیارم دیگه تموم شد هر کاری بکنین و من کوتاه بیام مادرشوهر بعد ۴ ماه منو می دید و انگار نه انگار اتفاقی افتاده سلام خوبی منم که موهام واسه عروسی روشن بود روز آخر خواهرم برای رنگ کرد و مشکی کرد چون خیلی تضاد رنگی داشت با موهای تازه رشد کردم ...

و کلی قیافه ام عوض شده بود چون همیشه رنگ به موهام بوده و خلاصه با بی میلی شام خوردم یک کلمه هم با مامانش حرف نزدم و با زن داییش حرف زدم اینا هر بلایی به سر من می آوردم من توی جمع مردم داری می کردم و این برای مامانش خیلی سنگین بود مدام نگام می کرد و می خواست باهام حرف بزنه نوشابه و ماستم و نخوردم یهو برداشت گذاشت تو کیفش میگن ندید بدیدا به عرشم برن همینن و این کارش خیلی زشت بود ...

اومدیم بیرون باباش و دیدم و انگار ندیدم مجبور شد خودش بیاد روبوسی سردی کردیم رفتیم خونه داییش که تازه بچه دار شده بود هرچی من گفتم زشته دسته خالی گفتن نه ما دادیم منم گفتم ما از شما جداییم و نگاه مادرشوهرم جالب بود رفتیم من کلی عذرخواهی کردم آخه ۱۲ شب بود ...

خواهر زن دایی بهترین اومد و حرف از زنا و زنانگی افتاد که خواهر زن دایی گفت خیل بده سقط جنین من سقط کردم شما بچه دار نشدید هنوز که مادرشوهرم با حالتی دستش و گرفت طرف من نه عروسم نه یغما خانوم گفت اینم سقط کرد خیلی ناراحت شدم و هیچی نگفتم بعدشم تو گوش خواهر زن دایی یه چیزی گفت و به من نیگا کردن هر هر خندید ...

خلاصه که یه چیزی میگم از این طایفه یه چیزی می شنوین اومدیم خوابیدیم صبح سیزده به در رفتیم باغ اول رفتیم خونه عموی بهترین که زن عموی دیگه شم که خار چشم مادرشوهرمه و همسرش فوت شده هم اونجا بود خیلی در مورد این خانواده به من دلگرمی میده و میگفت من آینه تو هستم مثله  من توی این حیوونا عذاب نکش ۲۵ سال عذابش دادن و تموم شدنی هم نیست ...

چیزایی که برام تعریف می کرد برق از سر می پروند می گفت اینا آدم نیستن جوونورن بعدشم رفتیم باغ بازم بابا مامانشو تحو.یل نگرفتم یعنی با باباش که همون سلام دیشب بود حتی نگاشم نمی کردم خلاصه که بهترینم خیلی هوامو داشت و مراقبم بود تنها نباشم منم با زن عموی بهترین رفتیم قدم زدیم و کلی حرف زدیم ...

پرسید عیدی بهت دادن گفتم نه گفت آقا جون و عزیز گفتم نه گفت سقط کردی هم سر نزد گفتم دریغ از یک زنگ کلی تعجب کرده بود و می گفت اینا آدم بشو نیستن می گفت پدرشورم حرفایی پشت سرش زده و ازش نمیگذره و حلال نمی کنه می گفت این زن و شوهر به قدری حسودن که شادی آدما براشون سنگینه چیزی که به عینه می دیدم دلم برای خودم سوخت که با کیا رفتیم پیک نیک عمه های بهترینم که سرچ می کردن ما رو و داشتن از فضولی می مردن اصولا اگه کسی با کسی خوب باشه تحمل دیدنش و ندارن ...

اومدیم وسطی بازی کردیم  بعدشم رفتیم با دختر عموی بهتریم قدم زدیم و بهم گفت که برادرشوهرم و جاریم اومدم بود ۳ روز اول عید اونجا هیشکی ازش خوشش نیومده و همه به خوبی های من پی بردن و حسابی هواخواه داری گفتم چه فایده گیرم آب رفته به جوی بازآیدتا حدی بد اخلاقی کرده و کلاس واسه همه گذاشته که همش پشت سرش حرف بوده اونا خبر ندارن این خانوم خودش از هعمه بهترمی دونه چه برسه که بره شهرستان و خودشو تهرانی بدونه  ...

گفت تو بهترین زبانزدین توی عاشقی و دوست داشتن گفتم ولی ماهم مشکلات خودمون و داریم گفت ولی هیشکی از توی خونتون خبر نداره ولی این دوتا دو روز اومدن اینجا همه فهمیدن تو خونشون چه خبره از بس دختر ... ضایع می کرد و مدام مثله گوسفند دنبال خودش می کشوند ...

فکر کنین سوگلی مادر شوهرمو و چه بلایی سرش آورده گفت یه بار که اینقدر بد باهاش حرف زد که مادر شوهرت رنگش پرید اینقدر که ناراحت شد ولی چیزی نگفت خدا داد دل منو خوب گرفت از شون خدا جای حق نشسته حالا کجاشو دیدن بعدشم ناهار شد بهترینم با پسر عموش رفته بودن دوربین و شارژ کنن سفره رو انداخته بودن من واسه همسرک غذا گرفتم اما از اونجایی که پدرشوهرم خیلی عقده ای هست و منم تحویلش نگرفتم خیلی زورش اومده بود و سر بهترین خالی کرد ...

همسرم اومد با دوربین توی اتاق باغ که یک دادی کشید سرش که واسه چی فیلم میگیری منم عصبانی شدم گفتم نمی خواد بیا بشین و عموش دید خیلی ناراحتم گفت اشکالی نداره بگیر و منم بعد ناهار به مادرشوهرم گفتم .... فردا بچه دارم بشه بابا اینجوری باهاش حرف می زنه بهش بگو حق نداره سرش داد بکشه وگرنه دیگه نمی بینینش و رفتم ....

بعدشم نشسته بودیم داشتیم حرف می زدیم که دختر عمه بهترین شروع کرد از مادر شوهرش حرف زدن حالا همه خانوما بودن گفت بهم خونه دادن ولی دوست ندارم می خوام مستقل باشم گفتم کادو چی دادن از دست می پرسیدم گفت اینو و اونو واسه پاتختی این و واسه بار اول که اومدن خونمون اونو گفت پدرشوهرم هرچی می خره برای ما هم می خره اومده آشپز خونم و متر کرده رفته فرش خریده و ولی بازم می گفت دوست  ندارم با هاشون یه جا باشم ...

گفتم اول از همه خدا تو شکر کن مثله من تنها نیستی خانواده ات کنارتن  دوما خانواده شوهرت خوبن مراقبتون هستن حال واحوال تو می پرسن بعدشم خونه بهت دادن برو دعا به جونشون کن و با هر کسی مثله خودش رفتار کن ...

من که از این به بعد تصمیم گرفتم با هر کسی مثله خودش رفتار کنم چون نجابت زیادی نکبت می یاره اگه با هر کسی مثله خودش رفتار نکنی دردش نمی یاد همشون می فهمیدن دارم چی میگم مطمئنم کارهای بدی و حرفهای بدی که پشت سرم زدن خوب یادشون اومد ...

بعدشم یکی از عمه هاش گفت عکسای آتلیه تو به .... ( دختر عمه بهتربن ) گفتم چقدر قشنگه همراته گفتم آره مادر شوهرم تا عکسارو در آوردم اینقدر فشفشه شده بود که من آبروداری نمی کردم گذاشت رفت خلاصه کیفول شدم و خیلی از خودم راضی بودم که بر خلاف میلشون عمل کردم ...

بعدشم اومدیم خونه شام خوردیم شب رفتیم خونه عمو و تا صبح با زن عموهاش حرف زدیم خندیدیم و زن عموی بهترینم که همسرش فوت شده و تهران هستن بهم یه چیزایی گفت از زندگی همسرم و چگونگی تربیت سخت پدرش که دلم کلی براش سوخت و علت خیلی از رفتارهاشو متوجه شدم ...

و خیلی اروم تر فرداشم ناهار خوردیم با دو تا پسر عموهای بهترینم که خیلی خوشکل و با حالن حرکت کردیم به طرف کرج من فکر می کردم فقط همسر من ابروهاشو خدایی برداشتن ولی دیدم نه پسر عموهاش هم همین طوری هست ابروهاشون حالا ماله اونا مشکی بود بیشتر تو چش می زد ولی ابروهای همسرک قهوه ای تیره اس ...

اومدیم اونا رو گذاشتیم مترو گلشهر و چه ترافیکی بود ورودی اتوبان تهران کرج که خدا رو شکر ما زود رسیدیم خونمون و شاد شدیم فرداشم بهترینم رفت سر کار و رفت و آمد من و باران از سر گرفته شد و روزهای خوبی برای تجدید قوا بود برای هر روز بهتر شدن بود ...

بعدشم که پ.ر.ی.و.د شدم که خوشبختانه بعد اون مسئله سر وقت میشم و دیر کرد نداره ولی به شدت خونریزی بدی دارم و این ماه جدید بد از بدتر شد به طوریکه مدام ضعف می کرد عینه روزهای اول بد از سقط بعدشم که بد و بدتر شدم ...

رفتم بیمارستان صارم تشکیل پرونده دادم برای مراقب های قبل و بعد از بارداری دکتر دوستم رو انتخاب کردم چون خیلی از زایمانش و مراحل بارداری زیر نظر ایشون راضی بود و برام آزمایش نوشت که خیلی تخصصی بود دو روز بعد با حال بد رفتم آزمایش دادم ناشتا که حالم بد شد و یه کمی استراحت کردم بعد رفتم خونه ...

که دوباره سرم گیج می رفت و هیچی نمی فهمیدم یه بار توی حال افتادم و بعد خودمو به تخت رسوندم و با پاهای اویزون از تخت بیهوش شدم فقط بعضی وقتا چشم به ساعت می افتاد و گذر زمان و حس می کردم از ساعت ۱۲ تا ۴:۳۰ عصر همین حالت و داشتم ...

که دیگه کم کم حالم جا اومد و تونستم از جام بلند بشم بعدشم صورتمو شستم و دوش گرفتم بهتر شدم ولی حالم خوب نمیشد که نمیشد بهترینم که اومد رنگ به رو نداشتم مدام عرق می کردم صورتم خیس می شد یه بار سرد یه بار گرم و تا اینکه دوباره خوابم برد ...

فرداشم همین وضع و داشتم به اضافه بدن درد شدید استخونام داشت از درد می ترکید که بهترین گفت به باران بگو بیاد برات آمپول دگزا بزنه زنگ زدم زود اومد زد و پیشم موند بعدشم منو برد خونشون عینه جنازه بودم باز خوابیدم تا بهترین اومد اونجا و باز سرم روی پاش بی حال شدم چشمام رسما نیمه باز بود ...

دیگه سر شام بدتر شدم رفتیم دکتر یه مسکن قوی با دارو سرم و اومدیم خونه با ناله و درد باز خوابیدم فرداش کم کم بهتر شدم مدام مسکن می خوردم گفت دلیلش اینه که خیلی ضعیف شدی بعد از خونریزی ماهیانه  بازم موجه نبود برای من عجیب بود ...

باران اصرار می کرد بریم با هم اصفحان خونه مامانش اینا و من دلم هیچی و هیچ کس جز همسرم نمی خواست از اون اصرار و از من انکار تا یک هفته مدام می گفت می برمت با خودم تا اینکه بعد یه هفته بازم سرگیجه داشتم و بی حال  بودم همین جوری گفتم برم خونه مامان اینا ...

بهترینم گفت نمی دونم گفتم بزار برم زود می یام و زنگ زدم گفتم فردا شب می یام خونتون همه جیغ و داد و خوشحال به بارانم گفتم حالم خوب نیست می رم پیش مامانم که ناراحت نشه بعدشم فردا صبحش رفتیم بلیط پرواز برگشت گرفتیم و بعد رفتیم ۴۵ متری سوار اتوبوس بشم که ماشین بود در کمال ناباوری ساعت ۱۱ حرکت کردم و رفتم عزیزم پایین دست تکون می داد مدام می گفت مراقب خودت باش می دونم خیالش راحت تر بود من اونجا باشم خودش تنها باشه من تو خونه تنها نباشم ...

اما به قول معروف سفر قسمته و قسمت من این سفر بود ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 9:5 PM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |