تبليغاتX
می نویسم می نویسم از تو ... - مسافرت کوتاه دو نفره ما wedding web site

سلامی دوباره بعد از یه هفته که خونه مامان اینا با غم و شادی گذشت صبحانه خوردیم با سلام و صلوات حرکت کردیم به طرف تبریز و از اونجا بی معطلی رفتیم اورمیه و عصر رسیدیم ارومیه گرسنه و خسته این ور بگرد اون ورو بگرد تا یه هتل پیدا کردیم یه کمی گشتیم بعدش رفتیم هتل لالا کردیم و خستگی چند وقت از تنمون در اومد ....

ساعت ۱۱ بود یه مغازه توی این شهر باز نبود که نبود رفتیم یه پیتزا فروشی می گفت نداریم با اینکه مشتری داشت هتلم غذا نداشت ای بابا دیگه با آبمیوه و کیکی سر کردیم تا فردا بشه صبحانه خوردیم و اومدیم بیرون و رفتیم به دنبال مکان های دیدنی ...

با اینکه نقشه داده بودن اما تابلو های راهنمای خوبی نداشت و ما نتونستیم خیلی جاهاشو ببینیم ولی رفتیم خونه های بالا شهر شو دیدیم اون خونه های زیبا که کلی دور زدیم توی کوچه هاشو کیف کردیم از دیدن این خونه های با ابهت ...

بعد رفتیم یه جایی به نام سر بند که چشامون آلبلو گیلاس دید به به قلیون بعد مدتها قلیون کشیدیم عکس گرفتیم و بهترینم وسایلمو گذاشت روی یه تخت عینک آفتابی که به جونم بسته رو جا گذاشتیم و اومدیم ناهار خوردیم و یه چرخی توی بازارش زدیم ...

لوبیا های بامزه ای داشت خریدیم با ماست چکیده و کشک بعدشم چون تابلوهای راهنمای خوبی نداشت به هیچ جا نرسیدیم به همین دلیل برگشتیم سمت تبریز سد ارومیه رو خیلی دوست داشتنم آدم حس می کرد روی پل تو آسموناست با بارون رویایی شد...

عصر رسیدیم تبریز هوا عالی بود اول رفتیم مسجد کبود  که اونجا یه نمایشگاه هم بودش که یه شمعدان چوبی خیلی ناناز خریدم ازش  بعدشم رفتیم ماشینو یه جا پارک کردیم رفتیم ساختمان شهرداری که خیلی زیبا بود و چشم نواز اونجا آدرس گرفتیم رفتیم خانه فرهنگ و هنر و گردش گری که بازسازی شده و زیبا بود بهترینم می رفت من محو تماشای اندرونیش بودم ...

بعدشم رفتیم در پی هتل که مرکزیت هم داشته باشه با بارون سیل آسا از آسمون تلفن این هتل اون هتل آخرشم کارمون به یک مهمانسرا کشید که خوب بود در کل و رفتیم پیتزا خوردیم اومدیم داشتیم مرد دو هزار چهره می دیدم و تختامون زا هم دور بود یه کمی تو بغل همسرک گرم شدم دیدم خوابه و دو نفری نمیشه توی یه تخت خوابید ...

رفتم توی اون تخت ولی صبح با نوازش لبای نرمش که خزیده بود تو تختم بیدار شدم صبحانه خوردیم و رفتیم بیرون اینقدر سرد بود که نگو و نپرس رفتیم موزه ملی و از اونجا رفتیم زیر زمینش و کلی عکس گرفتیم از اون مجسمه های زیبا که فقر و بیچاره گی مردم رو به تصویر کشیده بودش بعدشم رفتیم موزه سنجش از این کوچه به اون کوچه بعدشم رفتیم یه جایی که دلم خیلی گرفت ...

خانه قدیم استاد شهریار دلم برای اون چراغ سوسو زنش گرفت لباساش و خونه محقرش و اومدیم بیرون حیاط شم بوی غم می داد از اونجا اومدیم هرچی گشتیم کلیسا پیدا نکردیم هرکی یه آدرس می داد که بهترنیم و دور خودش می چرخوند و خیلی عصبانیش کرد ولی در کل شهر فوق العاده زیبایی بود و لذت بردیم عصر شد رفتیم ایل گلی که خیلی خیلی سرد بود فقط تماشا کردیم و اومدیم توی ماشین ...

حالا چکار کنیم زنگ زدیم خونه مامان اینا اونام گفتن بیان چرا موندین گفتیم آخه با سلام و صلوات رفتیم گفتن نه بیاین شب بود رسیدیم دوباره دویدیم توی خونه داد زدیم ما اومدیم و شادی از سر گرفته شد آقا جونم گفت یغما نبود خونه سوت و کوره بود دوباره د برقص با گروه همراه ...

دیگه اینکه توی این مدتی که ما نرفتیم شهرستان پدر بزرگ بهترین توی اون مدتی که از عروسی برادر شوهرم می گذشت پدر و مادرش به خونه ما زنگ نزدند و در سکوت می گذشت به جز یه بار که پدر شوهرم زنگ زد و دری وری گفت و بهترین هم بهشون توپید که نوشته بودم قبلا  وقتی مادر شوهرم فهمید باردارم کلی شاد شد ولی فقط یه تبریک گفت ...

وقتی سقط کردم هم یه بار زنگ زد و گفت نوه مو کشتی فکر کن توی اون حال بد و اون روزهای سخت این حرف دیگه نوبره و دیگه زنگ نزد یه حالی از احوال ما بپرسه و این خیلی دلمون و شکست که بازم برای اینکه بگن نوه دار شدن واسه مردم ما رو می خوان یه جور ظاهری ....

ولی توی عید زنگ و پشت زنگ که چرا نیم یاین و من می گفتم نمی رم و بهترینم می گفت نمی دونم شاید و این دویینه ام می کرد ولی به اونم چیزی نمی گفتم چون جوابم منفی بود بحث نمی کردم باهاش تا اینکه زا تبریز برگشتیم و اونا زنگاشون زیاد شده بود البته مادرشوهرم باباش که اصلا بهترین گفت به خاطر عزیز و آقاجون بریم گفتم نه نه نه ...

و اعصابم می ریخت به هم بهش می گفتم اونا ما رو نمیخوان اینا برای چشم خلق می گن بیاین چرا نیم فهمی چرا مردم داری می کنی نمی رم و بالاخره با زور آقاجونم که ازم خواست مامانم و خواهرم راه افتادیم روز ۱۲ فروردین ظهر بعد ناهار که کوفت می خودم از عصبانیت روز دو روز قبلشم رفتیم خارج شهر و کلی با خانواده ام خوش گذشت البته من سر درد بودم از شدت عصبانیت و حالم به قدری بد بود که به هیچ وجهه ممکن نور رو نمی تونستم تحمل کنم ...

با خوردن قرص بهتر شدم همه بودیم و خیلی در کنار همدلی و سادگی خودمون لذت بردیم کلی وسطی بازی کردیم و اومدیم خونه و در کنار خواهرام آروم شدم و خالی شدم و راضی شدم رفتم و اینم پروژه ای بود واسه خودش رفتیم و یک ساعت اول که گریه می کردم و دلم خیلی گرفته بود ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:3 PM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |