سلام سلام من اومدم تاکه بگم :
اول از همه معذرت معذرت از اینکه اینقدر دیر اومدم دلیل دارم از ۲۸ اسفند دیگه ننوشتم و بگم تا دلتون برام بسوزه اره بگم سقط جنین رو خیلی ساده گرفته بودم و در عرض چند هفته از بی حالی و ضعف شدید دچار کم حرفی و سردی توی همه چیز شده بودم و مدام گریه می کردم و از بهترینم دوری بی هیچ دلیل موجهی...
به شدت ترسو شده بودم و از تنهایی گریزان به طوریکه برای عید هیچ برنامه سفری نداشتیم چون دلم نمی خواست هیچ جا برم و می خواستم تنهاباشم حتی بدون بهترین تنهای تنها خیلی رنج کشیدم چند بار اومدم بگم که روزهای سختی رو دارم می گذرونم اما منصرف شدم و نمی خواستم کسی رو ناراحت کنم همینو بگم که سخت ترین و تنهاترین ثانیه ها گذشت ...
و تلاش کردم تا بهتر بشه و نشد تا اینکه کارم به دکتر کشید شبهای زیادی جلوی شومینه می نشستم و اشک می ریختم تا بهترینم متوجه فشار عصبی که روی من هست نشه ولی هروز می دید که دارم از بین می رم رفت از دکتر وقت گرفت و یه روز بارونی من رفتم دکتر توی استرس بدی داشتم و خیس عرق شده بودم ...
رفتم تو یه دکتر ناز تپل اومد با موها و ریش سفید خوشدی کلی سئوال کرد و من جواب دادم و در آخر گفت چیزایی که ناراحتت می کنه رو از اولویت اول بگو گفتم گذشتم ... خانواده همسرم ... مشکلات مالی ... تنهایی ... گفتم با همسرم مشکلی ندارم و فقط فوق العاده بهش وابسته ام کلی حرف زدم اون گفت پدر شوهرم یه آدم روانی هست و مادر شوهرم یه آدم فوق افسرده و عقده ای ...
پیشنهاد داد تا بهترینم بیادش اونجا و یه جلسه باهاش خصوصی حرف بزنه گفت تو که اینقدر خوبی و همسر خوبی داری چرا کارت به افسردگی کشیده شده و به خاطر یه بچه فرصت زیاد داری اما اگه خودتو از بین ببری نمی تونی مادر خوبی براش باشی و کلی حرف و تازه متوجه شدم که دچار افسردگی خفیفی شذه بودم ...
گفت یه جلسه با بهترینم برم پیشش گفت خیلی خوبه که اینقدر مشتاق و دوست داره که می یادش اینجا و اومدم بیرون بارون شدید تر بشم تا سر میدان توحید که اومدم یخ زدم اینگار خون توی رگ هام یخ شده بود می لرزیدم و فشار زیادی روی وجودم بود رسیدم خونه بهترینم نیم ساعتی بود که اومدم بود خونه با کافی میکسداغ وکیک منتظرم بود ...
و براش تعریف کردم خیلی ناراحت شد و یه کمی گریه کردم و تو بغلش گرم شدم و یه کمی شب آروم خوابیدم هفته بعد بهترینم رفت پیشش و وقتی اومد اونم برام تعریف کرد گفت بهش گفته که خانوادم خوبی هستیم و نباید بزاریم مسائل ریز و درشت اذیتمون کنه و عشق مونو مختل و دوری برامون بیاره گفته بود که قدر خانومتو بدون خیلی بیش از پیش مراقبش باش تا سختی این روزها بگذره...
گفته بود خانوم هایی که توی غربت و به دور از خانواده زندگی می کنن سه چهار ولوم بیشتر از بقیه دخترا به همسراشون وابسته ان با این وضیعتی که براش پیش اومده مسببش شما هستین سقط جنین رو دسته کم گرفتین و خلاصه بهترینم متوجه شد که باید زیادی مراقب یغما خودش باشه تا دوباره بخنده ...
تا یه روز قبل عید جایی نمی خواستیم بریم و کما کان با خانواده اش قطع رابطه کردیم و بهترینم نمی خواد بره خونه اونا و دلش حسابی از پدر و مادرش شکسته تا اینکه مامانم زنگ زد که بیاین اینجا تنها نمونین و با اینکه دلم نمی خواست و حالم به جاش نبود بعد از خرید عید که با بی حوصلگی انجام شد ۲۹ ...
۴ صبح حرکت کردیم و حول و حوش ۱۲ ظهر رسیدیم خونه مامانم اینا شبم آقا جونم رسید و دو سه روز بعد عیدم برادرام اومدن و روزهایی خوبی بود با اینکه یه جورایی هم سخت می گذشت ولی در جوار خانواده بد نبود بهترینم زنگ زد تبریک عید و گفت ولی من حرف نزدم یعنی رسما شمشیر ور از رو بستم و دیگه این آدما ارزشی برام ندارن و این احساسات ساخته رفتار زشت خودشون توی این چند ساله .... فعلا می دونم خسته شدین بقیه شو توی یه پست دیگه می نویسم


