تبليغاتX
می نویسم می نویسم از تو ... wedding web site

سلام

این چند روز تعطیلی خوب بود ؟

آره ؟

واسه من و بهترینم هم بدی نبود از اونجا که عمه بهترین رفته بودن مکه و به ما زنگ نزده بودن ما هم نمی دونستیم چهارشنبه گذشته دینگ دینگ مادرشوهر با یه غیطی به همسرک کجایین نمی یاین اینجا بهترینم گفت نه چطور آخه عمه فلانی با عمه فلانی با عمه فلانی اومدن خونمون بقیه هم مییان چون عمه فلانی از مکه می یاد ...

بهترین نه ما نمی تونیم !!!

مادر شوهر با لحنی عصبی چرا ؟

بهترینم : جایی هستیم تا تا یکشنبه نمی یایم !!!

مادرشوهر : کجایین آخه که همسرک گفت مسافرتیم بعد می گم کجا هستیم آی خوشم اومد نگفت کجاییم آخه رفته بودیم بیرجند گفته بودم قبلا خلاصه که دوباره شنبه شب زنگ زدن که می یاین فردا ولیمه میدن من گفتم من نمی یام ها این خانم یه زنگ نزده حالا واسه یه ناهار و چشم مردم برای ابروی ÷در و مادرتون برم نمیرم ....

بهترینم چیزی نگفت چون می دونست من درست میگم خلاصه که ظهر یکشنبه بابا شون با لحنی شبیه داد زنگ زدن و گفتن چرا نیومدین که همسرک گفت مرخصی ندادن و واقعا هم نداده بودن یه کمی حرف های خشک و سرد زد و قطع کرد و این شد که آخر هفته بهترین گفت بریم شهرستان گفتم نه !!! گفت بریم یه حال و هوایی عوض کنیم گفتم تو حال و هوات عوض میشه من میرم اونجا عمه هات می یان یه کمی چرت و ÷رت میگن یه کمی همدیگه رو مسخره می کنن و همین ...

اینم شد حال و هوا عوض کردن بعدشم چون بابات گفت بیاین برای چشم مردم من نمی رم تا حسابی حال به یاد بشه چطور تا تهران هستن یادی از ما نمی کنن فقط وقتی کار دارن پسر و عروس دارن بهترینم دید باز دارم یاد خاطرات می کنم و عصبانی تر میشم گفت بریم قزوین ؟ منم خوشحال باشه بریم اونجا یه فامیلی دارن که بی از این فامیله و کلی عروس و دوماد داره و خیلی خوش میگذره در جوارشون و ما دو تا رو هم خیلی دوست دارن !!!

قرار شد زنگ بزنم که به جاش به بهترینم زنگ زدم گفتم عزیزم میشه نریم گفت چرا گفتم بیا دو روز وقت داریم خونمون و جمع و جور کنیم گفت باشه آخه ( اول یه لبخند بزنین ) ما خونه پیدا کردیم هوراااااااااااااااا توی مجتمع عزیزم توی بولک بغلی مون فقط طبقه سوم هست و خیلی دوسش دارم فعلا داره زنگ آموزی مجدد میشه تا ما بریم ...

دیگه 5 شنبه شروع کردیم به تخلیه کمد ها و همون روز اتاق تموم شد صبحشم رفتیم پایین و انباری رو خالی کردیم جعبه ها رو ریخیتم بیرون و کلی ذوق کردیم یاداول ازدواجمون افتادیم و دیدن جعبه ها من و یاد خرید عروسیمون انداخت و اون سرعت خرید جهیزیه یادش به خیر شب کلی جعبه و آشغال آوردیم پایین و به بهترین گفتم بریم قدم بزنیم گفت بریم رفتیم ۲۰۰ متر جلوتر از کوچه مون یه پارک کوچیک جلوی ورودی یه مجتمع هست نسشتیم ....

و دیدیم آخ جون بلال می فروشن ساعت ۱:۳۰ بامداد بود ولی باز بود بلال خوردیم و کلی ماشین ها رو نگاه کردیم من عاشق این کارم دیدن آدم های مختلف و رفتارشون توی ماشین های در حال گذر خودا رو شکر که بهترینم این شم فضولی رو داره بعدشم گفتم بریم تاب بازی بهترینم گفت تاب بازی؟ رفتیم ۴ مدل تا بود برقا رو هم خاموش کردن و دیگه ها دیدنی بودیم ...

بهترینم با این هیکل روی سرسره و من قش قش می خندیدم و چقدر تاب بازی کردیم و کلی خوش گذشت بعدشم برگشتیم خونه و همسری توی راه یه کمی درددل کرد و منم نازش کردم گفتم درست میشه همه چیز درست میشه ...

 و اتاق خوابم هم فرداش مرتب کردم ولی خیلی خسته شدم خیلی بهترینم هم کلی قند شکست و یکی از کارهای مهم انجام شد دیگه تا عصر گیج و ویج بودیم و خیلی خسته شدیم بهترینم خوابید منم اتاق خواب و تموم کردم و ارایش نمودیم و همسرک بیدار کردیم ریششو زد رفتیم بیرون و کلی با این هیجانات انتخابات حال کردیم و کلی بای بای نمودیم ...

و لایی بازی و شیطونی بعد رفتیم مرکز خرید مهستان و کلی خوش گذشت و کلی جیگول فروشی ها رو زیر و رو کردیم و هیچی نخریدیم بعد رفتیم توی پارک روبه روش و کلی باز آدما رو نیگا نیگا کردیم و یه کمی هم دلمون گرفت که کسی رو نداریم که باهاش بیایم پیک نیک و بازم از داشتن هم خدارو شکر کردیم که حد اقل توی این دنیا فانی فانی فانی همدیگه رو داریم صاف صاف ...

دیگه اودیم خونه بهترینم خوابش نمی برد قلیون گذاشت و یه فیلم خیلی ترسناک دیدیم که من از ترس هی می دیوم این ور و اون ور تا تموم شد بعد رفتیم خوابیدیم و خوابم نمی برد صبحم با سردرد بدی بیدار شدم خیلی خیلی بد تمام نصف صورتم سوزن سوزن میشد و نه شیاف تاثیر کرد نه گرم نگه داشتن و خلاصه بی حال بودم و وضیعت خونه دیدنی دیگه هی خوابیدم هی بیدار شدم یه کاری کردم ...

بهترین زنگ زد که اضافه کاری می مونه و دی رمیادش دیگه ۷ اومد یه چایی بیسکوییت خورد و من به شدت بی حال بودم بعدشم رفت بیرون برای من یه چیزی بخره من به طور اتوماتیک رفتم توی تخت و دوباره خوابیدم تا ۹ که اومد با کلی به به خوشمزه آب طالبی درست کردم اونم رفت کولر و راه انداخت تا فردا گرمم نشه عزیزم ممنونم به خاطر این همه دوست داشتن خالصانه ای که داری و این همه تلاش برای آسایش و آرامش من ...

الانم نشسته با یه لبخند داره بحث ا.ح.م.د.ی ن.ژ.ا.د و ک.ر.و.ب.ی رو می بینه یه وقتایی منم بلند می خندم از این بحث بی  فایده  میگم چایی می خوری با هیجان میگه آره! میگم برو بریز قیافه اش دیدنی منم ریز ریز می خندم ...

خلاصه که اینروزا دارم وسیله ها مو جمع می کنم و خیلی هم با خاطراتم خوشم این روزا قوی تر جلوی چشمم می یان و میرن امیدوارم خونه با برکتی برامون باشه خونه ای که یه نی نی کوچولو بیاد توش و باقیات و صالحات پدر و مادرش باشه ....

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 11:48 PM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |


بهترین رفته بود تهران و وقتی باباش کلی براش اخم کرده بوده و من نگران بودم که بهترین گفت اشکالی نداره یادش میره و من یه کمی آروم شدم از طرفی خانواده ام ناراحت من بودن که چرا اینقدر آروم شدم البته از شیطنتم هام کم نشده بود اما به اندازه همیشگی نبود ...

دوشنبه ۱۱ خرداد ۸۳ :

روز دلتنگی روز فاصله روز تنهایی من با شب به پایان رسید صدایی آشنا خنده هایی آشنا حرفهایی آشنا و امیدهایی که با باد می آمد چقدر زیبایی ای عشق و چقدر دوری از من ای یار ای آشناترین غریبه  شب آفتاب ندارد و زندگانی من بی تو ... چه روزهای تلخی بر من می گذرد .. چه ثانیه های درد آلودی مرا نجات بده از این تکرر دیرینه ام رهایی بخش بیا بیا و باز مرا قدرتی خدایی بخش ..من به امید فرداهای روشن من به امید پدری هستم که در همه حال نظاره ام می کند مرا هدایت می کند لحظه هایم را می سازد من دست دعا به سوی او دراز می کنم که هر چه صلاحم می داند انجام دهد و یادم آرد همیشه امیدهایی برای ادامه دادن هست ....

 سه شنبه ۱۲ خردادماه :

نگرانم نگران دغدغه هاش می خواد بره شمال نمیگم نره میگم سالم بره و برگرده نمی تونم بی تفاوت باشم عصر با هم حرف زدیم باباش دوباره اعصاب شو ریخته به هم خدایا ازت هیچی نمی خوام فقط آرامش اونو همه چیز درست میشه اگه بتونیم آروم باشم تمام حوادث ها ماجراها را عشق را به آغوش کشیم اگر بتونیم من و تو با هم با هم حرف می زدیم این ۳۰ مین تماس ما در طول مدت آشنایی مونه خنده داره نمی خوام به هیچی فکر کنم ....

چهارشنبه۱۳ خرداد ماه :

امروز به به خان یکی از عکسای جدید شو برام فرستاده حدود ۱۲ با هم حرف زدیم سر کارم اینجا رو دوست دارم جون تنها بودن اینجا باعث شد با به به خان بیشتر آشنا بشم و راحت حرافمو بهش بزنم خدایا شکرت که لمس عاشقی رو به من ارزانی داشتی تجربه سختی که بعد از رفتنش از دوست داشتن فهمیدم قلبم رضا میده با صبوری همه چیز حل میشه شب حالم بد بود ولی منتظر موندم ۱:۳۰ زنگ زد گفت نمتونه حرف بزنه همه بیدارن و بعد رفتم خوابیدم ...

هان ماه تابان کجایی ....

خورشید اینک برآید ...

تنها تو با او بیایی ...

جمعه ۱۵ خردادماه :

امروز با کش و قوس فراوان بیدار شدم یه کم شیر خوردم افتادم به جون اتاقم با حس ششمم تلفن زنگ زد گفت کاش اینجا بودی با هم می رفتیم بیرون خیلی ناراحت شدم از اینهمه فاصله ایکاش نبود تا اینقدر دور نباشیم از هم عصر با بچه ها رفتیم بیرون وقتی از کنار هتل دریا رد می شدیم نمی دونم چه حالی بود که همه جا میدیمش چقدر پرم از یاد نازنینت یک شب سراسر تو ...

در زمستان جدایی روز شب گویم به خویش ...

یاد ایامی که با هم نوبهاری داشتیم ...

الفت شبهای مارار روزگار از ما گرفت ...

ای خوش آن روزی که ما هم روزگاری داشتیم ...

                                                                                       ۱۲:۱۲ شب 

شنبه ۱۶ خرداد ماه :

امروز شال و کله کردم رفتم پست بسته زهرا رو پست کنم پیاده برگشتم عاشق این مسیرم توی زسمتون و تابستون همش تو فکر نازنینم بودم چقدر نگرانم خدا می دونه بس اگه نشه ..من چگونه این آتش نهفته به جان را خاموش کنم ...

راستی رشته وفا مگر گسستنی ست ...

آه عهد عاشقان مگر شکستنی ست ...

توی شلوغی شرکت گلم زنگ زد چقدر خوشحال شدم خدا می دونه الهی بمریم فم تو نبینم هر دو مون ناراحت شدیم از این بازی بد تقدیر  از این دویان بد رقم خورده بعد اودم برم خونه هوا سرد بود و دل من بد جوری فشرده و غمگین تاکسی گیرم نیومد دلم می خواست پرواز کنم کنار تو باشم ولی داد از خیالی خام اودم خونه زود خوابیدم خسته از این و آن گسسته ...

من دگر تابم نماند ای یار ...

چندمان بایست تنها در بیابان بود ... 

یادگارا با تو ام خوابی تو یا بیدار ...

من دگر بیزارم از این زندگی ...

فهمیدی ای بیزار ...

یکشنبه ۱۷ خرداد ماه :

بهترین یه بار دیگه توی این تاریخ با خانواده اش حرف زده بود و اونا قبول نکرده بودن و فقط می خواستن از فامیل دختر بگیره و هیچ منطقی نداشتن ...

امروز که با هم حرف زدیم از حرفش ناراحت شدم و خیلی بد برخورد کردم نه اینکه بی ادبی کنم یا حرف زشت بزنم ولی بد دمق شدم خیلی از اینکه اونم ناراحت شد ناراحتم چون همیشه خنده های من شنیده ساعت ۸:۴۵ مین زنگ زدم صداش گرفته و محزون بود دیگه طاقت نیاوردم و اشکم در اومد گفت برو خونه زنگ می زنم بهت ۹:۲۵ مین زنگ زد خدایا دل مون برای هم می تپه چرا اذیت می کنی ؟بغض پشت بغض پرده پرده اشک زیر نور ماه کنار پنجره چاشم درد می کرد ولی درد قلبم بیشتر بود خدایا او را به من بسپار تا همه چیز او شوم عشق دنیا خانه امید او چون ابری سفید سراسر مرا در بر گرفته است از اولین دیدار از آن او شدم حتی اکر نداند حتی اگر از آن من نشود ...

دونشبه ۱۸ خرداد ماه :

شب بدی گذشت صبح مامان با یک سینی روی تختم نسشته بود خیلی نگرانه ... سر کار سرم شلوغه چقدر این فاصله ها آزارم میده و بی خبری روحم را در هم می شکند به طوری که هیچ کس نمی تواند تسکینم دهد خواهرم امشب قضیه رو به همسرش گفت خیلی دلشوره دارم شب گلم تماس گرفت و سرکار بوده و خسته با دلتنگی خداحافظی کردیم ...

 وقتی تو نیستی ...

نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها ...

همیشه حرف أخرم را با بغض می خورم ...

هر روز بی تو روز مباداست ...

                                                                               ۱۱ شب

چهار شنبه ۲۰ خرداد ماه :

پریشان وسردر گمم و دیگه حتم دارم اونا راض نمیشن همه نگران روحم هستن ایکاش من و می فهمیدی چقدر حالم بده چقدر خاموشی ...چگونه فراموشی چقدر یه خواب راحت خوبه من خواب می خوام یه خواب خوش ...

برو ای دل بخواب که وقت خوابه ...

سئوال تو همیشه بی جوابه ...

به تو بی دست و پا از من نصیحت ...

اگه عاشق بشی خونه ات خرابه ...

توی اون برحه زمانی خیلی دلتنگ بودم از طرفی من هیچ شناختی روی خانواده بهترینم نداشتم و اینکه اون نمی خواست اونا باز رو بیان برام خیلی غیر منطقی بود و مدام ناراحت بودم همه نگرانم بودن اما اون حسی رو که می خواستم از بهترینم نمی گرفتم و اون می گفت باید صبور باشم و من بر این عقیده بودم که راضی به آزرا من هست و نمی خواد کاری بکنه اما نمی دونستم که همسرم اونها رو می شناخت و می دونست چطور باید رفتار کنه ولی به هیچ عنوان اون روزا درک نمی کردم چون آشنایی با این زن و مرد نداشتم اما به مرور متوجه شدم که همسرم نمی خواست من کوچیک بشم و در پی راه حلی برای پذیرفته شدنم توی خانواده اش بود چیزی که هیچ وقت اتفاق نیافتاد بلکه فقط و فقط روزهای سخت تری برای ماشروع شد حس خودخواهی اونا تمام خوشی  مارو تحت و شعاع قرار داده بود و آرامشی که برای همیشه از من ثلب شده بود  ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 5:38 PM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |


سلام به دوستای خوب بلاگی

خوبین ؟

خوش میگذره ؟

با روزگار چه می کنید ؟

از حال اینجانب اگر جویا باشید بسی خسته هستم در پی پیدا کردن خونه که دیگه ها پیرمون در اومد  از بس گشتیم و حالمون بد شد یک ماهه داریم می گردیم و دلم رضا نیست که از اینجا بریم اما صاحب خونمون گفته می خواد بفروشه و دیگه نمیشه ما بمونیم زندگیمون داره ۴ ساله میشه و ما از شب اول زندگی مون توی این خونه دوست داشتنی بودیم ...

دلم برات تنگ میشه می دونم از خونه ها هم بگم که دیدنی بودن از درختی گرفته تا بالای گلزار و میلاد  ها و بالای گوهر دشت و جهان شهر دیگه نپرسین که حالم بده شبا میرم توی محوطه انگار روحم توی حصاره دل کندن از چیزایی که دوسشون داری خیلی سخته ...

راه میرم راه میرم راه می رم فکر می کنم نفس می کشم توی هوای خنک و میگم درست میشه درست میشه یاد شب اول ازدواجمون افتادم و یاد روزهای خوب بد شبهای تنهایی روزهای تنهایی که با نگاه کردن به بازی بچه ها توی محوطه تموم میشد دلم گرفته خیلی ...

اینروزها خبرای خوب کمن همه می نالن و ناراضی هستن همه یه جورایی خودشونم نمی دونن چطوری دارن زندگی می کنن ۴ نشبه رفتیم با بهترینم بیرجند برای یه کاری و دیدن یک نفر که وقت ندادن و دو روزی خونه مادر دوستش بودیم و خیلی خوش گذشت چند تا برادر داشت همه جوون و نازد و ازدواج کرده خیلی باحال بودن ...

شنبه برگشتیم با پرواز ۱۱ و بچه همکار بهترین و آوردم خونمون آخه پدر و مادر چند ماهی میشه که جدا شدن و این طفلک پیش من بود شماره مامانش و گرفتم زنگ زدم باورم نمیشه اینقدر خونسرد بود اصلا از دوری بچه اش ناراحت نبود و می گفت این بچه فردا بزرگ میشه میره دنبال زندگیش برای من کاری نمی کنه فکر کنین هرچی گفتم انگار نه انگار ...

یکی از دوستای خوب وبلاگی هم که رفت و آمد داریم خیلی صمیمی هستیم در شرف طلاقه و خیلی برای روزگارش ناراحتم ایکاش ما آدم ارزش و ماهیت زندگی رو درست متوجه میشدیم و فکر می کردیم همیشه زنده نیستیم فرصا زندگی نداریم اما افسوس که انگار خوابیم ...

و قدر داشته هامون رو نمی دونیم و اینقدر زود نبریم یه وقتایی یاد روزهای تنهایی می افتم روزهای دور از بهترین و وقتی می بینمش می گم واقعا اون روزا گذشته سختی اون روزا اینقدر زیاد بود که مسائل این زندگی رو بشه تحمل کرد ...

میدونم که ما هم یه خونه خوب پیدا می کنیم اما این عادت خیلی بده ولی به خونه جدیدم هم عادت می کنم هرچند سخت زندگی داره میگذره سعی می کنم به هیچی وابسته نباشم جز همسرک که اصلا نمیشه دلم واسه دفتر آبی یغما تنگ شده می خوام یه سری بهش بزنم ....

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 3:43 PM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |


سلام به دوستای گل گل گل خودم ...

و اینک ادامه ماجرا :

حرکت کردم و کنارم یه خانوم نشسته بود که سه ساعت بعد پیاده شد و بعد یه خانوم اون جلو تشنج کرد و مدام حالش بد میشد بنده خدا هم سن و سال خودم و تنها بود یه دختر خانوم که کنارش بود اومد پیش من و با درد دل تموم و حال بد گفت کم اعصاب خورد کنی داری باید اینا رو هم ببینی بمیرن این فامیل شوهر که همشون دق دلن ...

خنده ام گرفت از این همه با مزه گی و گفت نامزد و ماه بعد عروسی شونه و میادش تهران  با دیدن این خانوم که مشکل اعصاب داشته بدتر شده و خلاصه داستانی بود و از زندگیش گفت منم گفتم عزیزم دلتو بزرگ بگیر که اول راهی و اینا کارشون همینه و اعصاب خودتو داغون نکن ...

گفتم من کادوی ازدواجم میگرن عصبی بوده و دست از سرم برنمی داره پس بزن به در بی خیالی تا مثله من نشی گفتم می یای اینجا تنها میشی دیوونه میشیا اونم دوساعت بعد پیاده شد و من سر درد شدم و حالم خیلی بد بود بهترینم زنگ میزد بهش نمی گفتم ولی خودش می فهمید ...

دیگه از سفری بسی کذایی بگم که با دیر کرد وعروس برون ۹:۳۰ شب رسیدم زنگ زدم به شوهر خواهرم بیاد دنبالم که متوجه نشده بود آخه من به مامان اینا گفتم شب راه می افتم نه روز و به بهترینم گوشزد کردم اگه زنگ زدن بهت بگو رفته پیش دوستش گوشی شو خونه جا گذاشته چند باری زنگ زدن جواب ندادم ...

نزدیک شهرمون خواهرم زنگ زد گفتم تازه راه افتادم و بعد تاکسی گرفتم رفتم که دامادمون نزدیک خونه زنگ زد و من جواب ندادم گفتم شاید خونشون باشه سه بشه می خواستم برم خونه مامانم که پشت خونه خوارهم هست دیدم در خونهشون بازه گفتم آقا نگه دارین ...

حالا نگو خواهرم با بچه ها اودن بیرون تا دوچرخه سواری کنن دیدن ماشین اومده گفته صبر کنین ماشین بره شادی طبقه بالایی باشه منم ساک کوچیکمو دستم گرفتم رفتم تو پاگرد اونا جلوم در اومدن و جیغ مون رفت هوا دیدنی بود ...

اصلا باورش نمیشد گفت با پرواز اومدی گفتم نه با اتوبوس و گلی بغلم کرد و با هم مثله بچه گیامون دویدیم توی کوچه به طرف خونه مامان اینا و اونجام همین پروژه اجرا شد و خیلی خوش گذشت خواهرم یه کمی شونها مو گرفت این قدر که سر درد و گرسنه بودم شام خوردم . بعد از یک ساعت رفتم خونه خواهرم و همسرش خوابید ما تا صبح حرف زدیم با اینکه حال نداشتم ولی خیلی خوش گذشت ...

صبح با صدای مامانم بیدرا شدم که فتیر تازه گرفته بود اومده اونجا و کلی صبحانه خوردم بر خلاف خونمون که اهل صبحانه خوردن نیستم بعدشم دوباره سردرد بودم و همسرک مدام زنگ میزد و از شادی من شاد بود دوباره ناهار مامان اینا اومدن اونجا عصرم به خوبی و حرفیدن طی شد ...

شب رفتم خونه مامان اینا با خواهر کوچیکم که ۱۸ سالشه کلی حرف زدیم از همه چیز عینه خود خود خودمه حتی چهره ولی خیلی زیباتر از من و خیلی خوشحال شدم که کنارش بودم به حرفاش گوش کردم و یه جورایی خالی شدیم ...

صبح بیدار شدم با مامان رفتیم دوباره خونه خواهرم آخه خیلی نزدیکه به هم صبحانه خوردیم بعد اومدم خونه دوش گرفتم رتفمی استخر با هم من مامان آباجی بزرگه و اینقدر بالا پایین پریدیم که تخلیه روانی شدیم ولی بازم زود زود ضعف می کردم مدام گرسنه بودم آی می خوردما بعدشم اومدیم خونه عصر با دوتا خواهرام خواهر زادم رفتیم بیرون خیلی خیلی خوشگذشت هوا خوب بود و کلی قدم زدیم ...

بعدشم پارچه خریدیم فردا صبحش بردم دادم برام دوتا سارافن بدوزن بعدشم دوباره با خواهرم بودم هر شب تا صبح بیدار بودم این چند روز و و حسابی تخلیه شدم و آروم شدم وای که چقدر خوردم مدام گرسنه عصرشم که جمعه بود رفتیم پارک و دوست مامانم هم اومد بعدشم خواهرم باهمسرش اومد من داداشم خواهر و خواهر زاده ام کلی بدو بدو کردیم انگار نه انگار که ۲۶ سالمه ویاد قدیما یاد شبی که بهترینم اومده بود اینجا تو پارک دیدیمش کلی بای بای خنده های یواشکی یادش بخیر ...

دوباره شب زنده داری تا صبح و بعد رفتیم لباسامو پرو کردم و اومدم دوش گرفتم و واسیلمو بستم مدام اشک بود بغض که فرو می خوردم دلم برای خونمون تنگ میشد چقدر زود ۵ روز تموم شد بهترینم زنگ زد کجایی عزیزم گفتم دارم ناهار می خورم و راه می افتیم دامادمونم اومد و به اتفاق خواهرام مامانم اومدیم فرودگاه با دلی پر از غم خیلی کم بود وخیلی خوب ...

برای بهترینم اس ام اس زدم :

الو . الو برج مراقبت ... اعلام وضیعت اضطراری ...

اگه قلبتون جا داره اجازه فرود می خوام ...

و این پسرک شیطون جواب داد:

از برج مراقبت به خلبان ...شما همچنان دور فرودگاه بچرخین تا قلبمو روشن کنم ...

برای فرود شما ....

یغما : به علت وجود قلب های فراوان برای فرود ...

و وجود خاطرخواهان در قلبه دیگری فرود می آییم ... یاه یاه یاه .

بهترین :خطر . خطر فرود آمدن در فرودگاه دیگری جایز نیست ...

احتمالا خطر سقوط وجود دارد ...ما باند قلبمان را برای شما باز کردیم ....

و بی صبرانه منتظر فرود شما هستیم ...

یغما :پس بگیر منو که فرود اومدم ... گوپ ... ببخشید عزیزم از شوق خوردم تو ملاجت ...

دیگه ها زنگ زد مرده بودیم از خنده و با تمام ناراحتی هام دلم پر می کشید برای گرمی دستای و آعوش گرم همسرم خداحافظی کردم و پکر اومدم سالن انتظار و نشستم از اون بالا پایین نگاه می کردم و دور شدنم از دلبستگی هام و غم زده برای روی ماه تک تک اعضای خانواده ام که رسم بد روزگار اینجوری پراکنده مون کرده و راه گریزی نیست جز شکر پروردگار به خاطر همه داشته ها و نداشته ها ...

وقتی رسیدم به بهترینم زنگ زدم و دبنالش گشتم از پشت یه ستون اومد با یک شاخه مریم خوشبو یک رز زیبا تو دستش همون بجا بوسیدیم همو و شاد از هوای دو نفره رفتیم سمت خونه و سر از پارک ارم در آوردیم یه کمی بازی کردیم بعد رفتیم قایق سواری که خیلی خوش گذشت و کلی حال داد ...

بعد اومدیم خونمون و من داد زدم سلام خونمون بهترینم طبق معمول می خندید به کارای این دخترک کوچولو که هوزم بچه بچه بچه اس بعدشم لالا کردیم و زندگی مون روی روال قبلی از سر گرفته شد فرداشم رفتیم بیمارستان صارم که خواب موندیم ولی راهمون دادن و جواب آزمایش بردم گفت وضیعتم خوبه علت سقطم هم مشخص شده بود ...

که آنتی باید یک ویروس توی بدنم بود که عمل خون رسانی به ساک حاملگی رو مختل می کنه و باعث سقط جنین میشه و در کل گفت بدنم آمادگی لازم رو داره و می تونم هر وقت بخوام باردار بشم و خیلی خوشحال شدیم حالا این بهترینم هی سئوال می کرد فضول بعدشم من و گذاشت مترو رفت سر کار و من خوش خوشان اومدم به مامانم زنگ زدم و گفتم ...

این ماجراها تا روز ۲۰ اردیبهشت بودش که تند تند گفتم و اتفاقات این یک هفته بمونه برای پست بعد چون می دونم خسته شدیم پس تا بعد دوست جونام بوس بوس هوارتا ....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:7 PM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |


نزدیک زنجان آرایش کردم شب رسیدیم اونجا و اول از همه زنگ زدن که تشریف بیارین فلان جا دختر دایی بهترین از طرف مدرسه رفته مکه فلان سالن رفتیم و از بدو ورد گفتم با خودم یک بالایی به سرتون بیارم دیگه تموم شد هر کاری بکنین و من کوتاه بیام مادرشوهر بعد ۴ ماه منو می دید و انگار نه انگار اتفاقی افتاده سلام خوبی منم که موهام واسه عروسی روشن بود روز آخر خواهرم برای رنگ کرد و مشکی کرد چون خیلی تضاد رنگی داشت با موهای تازه رشد کردم ...

و کلی قیافه ام عوض شده بود چون همیشه رنگ به موهام بوده و خلاصه با بی میلی شام خوردم یک کلمه هم با مامانش حرف نزدم و با زن داییش حرف زدم اینا هر بلایی به سر من می آوردم من توی جمع مردم داری می کردم و این برای مامانش خیلی سنگین بود مدام نگام می کرد و می خواست باهام حرف بزنه نوشابه و ماستم و نخوردم یهو برداشت گذاشت تو کیفش میگن ندید بدیدا به عرشم برن همینن و این کارش خیلی زشت بود ...

اومدیم بیرون باباش و دیدم و انگار ندیدم مجبور شد خودش بیاد روبوسی سردی کردیم رفتیم خونه داییش که تازه بچه دار شده بود هرچی من گفتم زشته دسته خالی گفتن نه ما دادیم منم گفتم ما از شما جداییم و نگاه مادرشوهرم جالب بود رفتیم من کلی عذرخواهی کردم آخه ۱۲ شب بود ...

خواهر زن دایی بهترین اومد و حرف از زنا و زنانگی افتاد که خواهر زن دایی گفت خیل بده سقط جنین من سقط کردم شما بچه دار نشدید هنوز که مادرشوهرم با حالتی دستش و گرفت طرف من نه عروسم نه یغما خانوم گفت اینم سقط کرد خیلی ناراحت شدم و هیچی نگفتم بعدشم تو گوش خواهر زن دایی یه چیزی گفت و به من نیگا کردن هر هر خندید ...

خلاصه که یه چیزی میگم از این طایفه یه چیزی می شنوین اومدیم خوابیدیم صبح سیزده به در رفتیم باغ اول رفتیم خونه عموی بهترین که زن عموی دیگه شم که خار چشم مادرشوهرمه و همسرش فوت شده هم اونجا بود خیلی در مورد این خانواده به من دلگرمی میده و میگفت من آینه تو هستم مثله  من توی این حیوونا عذاب نکش ۲۵ سال عذابش دادن و تموم شدنی هم نیست ...

چیزایی که برام تعریف می کرد برق از سر می پروند می گفت اینا آدم نیستن جوونورن بعدشم رفتیم باغ بازم بابا مامانشو تحو.یل نگرفتم یعنی با باباش که همون سلام دیشب بود حتی نگاشم نمی کردم خلاصه که بهترینم خیلی هوامو داشت و مراقبم بود تنها نباشم منم با زن عموی بهترین رفتیم قدم زدیم و کلی حرف زدیم ...

پرسید عیدی بهت دادن گفتم نه گفت آقا جون و عزیز گفتم نه گفت سقط کردی هم سر نزد گفتم دریغ از یک زنگ کلی تعجب کرده بود و می گفت اینا آدم بشو نیستن می گفت پدرشورم حرفایی پشت سرش زده و ازش نمیگذره و حلال نمی کنه می گفت این زن و شوهر به قدری حسودن که شادی آدما براشون سنگینه چیزی که به عینه می دیدم دلم برای خودم سوخت که با کیا رفتیم پیک نیک عمه های بهترینم که سرچ می کردن ما رو و داشتن از فضولی می مردن اصولا اگه کسی با کسی خوب باشه تحمل دیدنش و ندارن ...

اومدیم وسطی بازی کردیم  بعدشم رفتیم با دختر عموی بهتریم قدم زدیم و بهم گفت که برادرشوهرم و جاریم اومدم بود ۳ روز اول عید اونجا هیشکی ازش خوشش نیومده و همه به خوبی های من پی بردن و حسابی هواخواه داری گفتم چه فایده گیرم آب رفته به جوی بازآیدتا حدی بد اخلاقی کرده و کلاس واسه همه گذاشته که همش پشت سرش حرف بوده اونا خبر ندارن این خانوم خودش از هعمه بهترمی دونه چه برسه که بره شهرستان و خودشو تهرانی بدونه  ...

گفت تو بهترین زبانزدین توی عاشقی و دوست داشتن گفتم ولی ماهم مشکلات خودمون و داریم گفت ولی هیشکی از توی خونتون خبر نداره ولی این دوتا دو روز اومدن اینجا همه فهمیدن تو خونشون چه خبره از بس دختر ... ضایع می کرد و مدام مثله گوسفند دنبال خودش می کشوند ...

فکر کنین سوگلی مادر شوهرمو و چه بلایی سرش آورده گفت یه بار که اینقدر بد باهاش حرف زد که مادر شوهرت رنگش پرید اینقدر که ناراحت شد ولی چیزی نگفت خدا داد دل منو خوب گرفت از شون خدا جای حق نشسته حالا کجاشو دیدن بعدشم ناهار شد بهترینم با پسر عموش رفته بودن دوربین و شارژ کنن سفره رو انداخته بودن من واسه همسرک غذا گرفتم اما از اونجایی که پدرشوهرم خیلی عقده ای هست و منم تحویلش نگرفتم خیلی زورش اومده بود و سر بهترین خالی کرد ...

همسرم اومد با دوربین توی اتاق باغ که یک دادی کشید سرش که واسه چی فیلم میگیری منم عصبانی شدم گفتم نمی خواد بیا بشین و عموش دید خیلی ناراحتم گفت اشکالی نداره بگیر و منم بعد ناهار به مادرشوهرم گفتم .... فردا بچه دارم بشه بابا اینجوری باهاش حرف می زنه بهش بگو حق نداره سرش داد بکشه وگرنه دیگه نمی بینینش و رفتم ....

بعدشم نشسته بودیم داشتیم حرف می زدیم که دختر عمه بهترین شروع کرد از مادر شوهرش حرف زدن حالا همه خانوما بودن گفت بهم خونه دادن ولی دوست ندارم می خوام مستقل باشم گفتم کادو چی دادن از دست می پرسیدم گفت اینو و اونو واسه پاتختی این و واسه بار اول که اومدن خونمون اونو گفت پدرشوهرم هرچی می خره برای ما هم می خره اومده آشپز خونم و متر کرده رفته فرش خریده و ولی بازم می گفت دوست  ندارم با هاشون یه جا باشم ...

گفتم اول از همه خدا تو شکر کن مثله من تنها نیستی خانواده ات کنارتن  دوما خانواده شوهرت خوبن مراقبتون هستن حال واحوال تو می پرسن بعدشم خونه بهت دادن برو دعا به جونشون کن و با هر کسی مثله خودش رفتار کن ...

من که از این به بعد تصمیم گرفتم با هر کسی مثله خودش رفتار کنم چون نجابت زیادی نکبت می یاره اگه با هر کسی مثله خودش رفتار نکنی دردش نمی یاد همشون می فهمیدن دارم چی میگم مطمئنم کارهای بدی و حرفهای بدی که پشت سرم زدن خوب یادشون اومد ...

بعدشم یکی از عمه هاش گفت عکسای آتلیه تو به .... ( دختر عمه بهتربن ) گفتم چقدر قشنگه همراته گفتم آره مادر شوهرم تا عکسارو در آوردم اینقدر فشفشه شده بود که من آبروداری نمی کردم گذاشت رفت خلاصه کیفول شدم و خیلی از خودم راضی بودم که بر خلاف میلشون عمل کردم ...

بعدشم اومدیم خونه شام خوردیم شب رفتیم خونه عمو و تا صبح با زن عموهاش حرف زدیم خندیدیم و زن عموی بهترینم که همسرش فوت شده و تهران هستن بهم یه چیزایی گفت از زندگی همسرم و چگونگی تربیت سخت پدرش که دلم کلی براش سوخت و علت خیلی از رفتارهاشو متوجه شدم ...

و خیلی اروم تر فرداشم ناهار خوردیم با دو تا پسر عموهای بهترینم که خیلی خوشکل و با حالن حرکت کردیم به طرف کرج من فکر می کردم فقط همسر من ابروهاشو خدایی برداشتن ولی دیدم نه پسر عموهاش هم همین طوری هست ابروهاشون حالا ماله اونا مشکی بود بیشتر تو چش می زد ولی ابروهای همسرک قهوه ای تیره اس ...

اومدیم اونا رو گذاشتیم مترو گلشهر و چه ترافیکی بود ورودی اتوبان تهران کرج که خدا رو شکر ما زود رسیدیم خونمون و شاد شدیم فرداشم بهترینم رفت سر کار و رفت و آمد من و باران از سر گرفته شد و روزهای خوبی برای تجدید قوا بود برای هر روز بهتر شدن بود ...

بعدشم که پ.ر.ی.و.د شدم که خوشبختانه بعد اون مسئله سر وقت میشم و دیر کرد نداره ولی به شدت خونریزی بدی دارم و این ماه جدید بد از بدتر شد به طوریکه مدام ضعف می کرد عینه روزهای اول بد از سقط بعدشم که بد و بدتر شدم ...

رفتم بیمارستان صارم تشکیل پرونده دادم برای مراقب های قبل و بعد از بارداری دکتر دوستم رو انتخاب کردم چون خیلی از زایمانش و مراحل بارداری زیر نظر ایشون راضی بود و برام آزمایش نوشت که خیلی تخصصی بود دو روز بعد با حال بد رفتم آزمایش دادم ناشتا که حالم بد شد و یه کمی استراحت کردم بعد رفتم خونه ...

که دوباره سرم گیج می رفت و هیچی نمی فهمیدم یه بار توی حال افتادم و بعد خودمو به تخت رسوندم و با پاهای اویزون از تخت بیهوش شدم فقط بعضی وقتا چشم به ساعت می افتاد و گذر زمان و حس می کردم از ساعت ۱۲ تا ۴:۳۰ عصر همین حالت و داشتم ...

که دیگه کم کم حالم جا اومد و تونستم از جام بلند بشم بعدشم صورتمو شستم و دوش گرفتم بهتر شدم ولی حالم خوب نمیشد که نمیشد بهترینم که اومد رنگ به رو نداشتم مدام عرق می کردم صورتم خیس می شد یه بار سرد یه بار گرم و تا اینکه دوباره خوابم برد ...

فرداشم همین وضع و داشتم به اضافه بدن درد شدید استخونام داشت از درد می ترکید که بهترین گفت به باران بگو بیاد برات آمپول دگزا بزنه زنگ زدم زود اومد زد و پیشم موند بعدشم منو برد خونشون عینه جنازه بودم باز خوابیدم تا بهترین اومد اونجا و باز سرم روی پاش بی حال شدم چشمام رسما نیمه باز بود ...

دیگه سر شام بدتر شدم رفتیم دکتر یه مسکن قوی با دارو سرم و اومدیم خونه با ناله و درد باز خوابیدم فرداش کم کم بهتر شدم مدام مسکن می خوردم گفت دلیلش اینه که خیلی ضعیف شدی بعد از خونریزی ماهیانه  بازم موجه نبود برای من عجیب بود ...

باران اصرار می کرد بریم با هم اصفحان خونه مامانش اینا و من دلم هیچی و هیچ کس جز همسرم نمی خواست از اون اصرار و از من انکار تا یک هفته مدام می گفت می برمت با خودم تا اینکه بعد یه هفته بازم سرگیجه داشتم و بی حال  بودم همین جوری گفتم برم خونه مامان اینا ...

بهترینم گفت نمی دونم گفتم بزار برم زود می یام و زنگ زدم گفتم فردا شب می یام خونتون همه جیغ و داد و خوشحال به بارانم گفتم حالم خوب نیست می رم پیش مامانم که ناراحت نشه بعدشم فردا صبحش رفتیم بلیط پرواز برگشت گرفتیم و بعد رفتیم ۴۵ متری سوار اتوبوس بشم که ماشین بود در کمال ناباوری ساعت ۱۱ حرکت کردم و رفتم عزیزم پایین دست تکون می داد مدام می گفت مراقب خودت باش می دونم خیالش راحت تر بود من اونجا باشم خودش تنها باشه من تو خونه تنها نباشم ...

اما به قول معروف سفر قسمته و قسمت من این سفر بود ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 9:5 PM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |


سلامی دوباره بعد از یه هفته که خونه مامان اینا با غم و شادی گذشت صبحانه خوردیم با سلام و صلوات حرکت کردیم به طرف تبریز و از اونجا بی معطلی رفتیم اورمیه و عصر رسیدیم ارومیه گرسنه و خسته این ور بگرد اون ورو بگرد تا یه هتل پیدا کردیم یه کمی گشتیم بعدش رفتیم هتل لالا کردیم و خستگی چند وقت از تنمون در اومد ....

ساعت ۱۱ بود یه مغازه توی این شهر باز نبود که نبود رفتیم یه پیتزا فروشی می گفت نداریم با اینکه مشتری داشت هتلم غذا نداشت ای بابا دیگه با آبمیوه و کیکی سر کردیم تا فردا بشه صبحانه خوردیم و اومدیم بیرون و رفتیم به دنبال مکان های دیدنی ...

با اینکه نقشه داده بودن اما تابلو های راهنمای خوبی نداشت و ما نتونستیم خیلی جاهاشو ببینیم ولی رفتیم خونه های بالا شهر شو دیدیم اون خونه های زیبا که کلی دور زدیم توی کوچه هاشو کیف کردیم از دیدن این خونه های با ابهت ...

بعد رفتیم یه جایی به نام سر بند که چشامون آلبلو گیلاس دید به به قلیون بعد مدتها قلیون کشیدیم عکس گرفتیم و بهترینم وسایلمو گذاشت روی یه تخت عینک آفتابی که به جونم بسته رو جا گذاشتیم و اومدیم ناهار خوردیم و یه چرخی توی بازارش زدیم ...

لوبیا های بامزه ای داشت خریدیم با ماست چکیده و کشک بعدشم چون تابلوهای راهنمای خوبی نداشت به هیچ جا نرسیدیم به همین دلیل برگشتیم سمت تبریز سد ارومیه رو خیلی دوست داشتنم آدم حس می کرد روی پل تو آسموناست با بارون رویایی شد...

عصر رسیدیم تبریز هوا عالی بود اول رفتیم مسجد کبود  که اونجا یه نمایشگاه هم بودش که یه شمعدان چوبی خیلی ناناز خریدم ازش  بعدشم رفتیم ماشینو یه جا پارک کردیم رفتیم ساختمان شهرداری که خیلی زیبا بود و چشم نواز اونجا آدرس گرفتیم رفتیم خانه فرهنگ و هنر و گردش گری که بازسازی شده و زیبا بود بهترینم می رفت من محو تماشای اندرونیش بودم ...

بعدشم رفتیم در پی هتل که مرکزیت هم داشته باشه با بارون سیل آسا از آسمون تلفن این هتل اون هتل آخرشم کارمون به یک مهمانسرا کشید که خوب بود در کل و رفتیم پیتزا خوردیم اومدیم داشتیم مرد دو هزار چهره می دیدم و تختامون زا هم دور بود یه کمی تو بغل همسرک گرم شدم دیدم خوابه و دو نفری نمیشه توی یه تخت خوابید ...

رفتم توی اون تخت ولی صبح با نوازش لبای نرمش که خزیده بود تو تختم بیدار شدم صبحانه خوردیم و رفتیم بیرون اینقدر سرد بود که نگو و نپرس رفتیم موزه ملی و از اونجا رفتیم زیر زمینش و کلی عکس گرفتیم از اون مجسمه های زیبا که فقر و بیچاره گی مردم رو به تصویر کشیده بودش بعدشم رفتیم موزه سنجش از این کوچه به اون کوچه بعدشم رفتیم یه جایی که دلم خیلی گرفت ...

خانه قدیم استاد شهریار دلم برای اون چراغ سوسو زنش گرفت لباساش و خونه محقرش و اومدیم بیرون حیاط شم بوی غم می داد از اونجا اومدیم هرچی گشتیم کلیسا پیدا نکردیم هرکی یه آدرس می داد که بهترنیم و دور خودش می چرخوند و خیلی عصبانیش کرد ولی در کل شهر فوق العاده زیبایی بود و لذت بردیم عصر شد رفتیم ایل گلی که خیلی خیلی سرد بود فقط تماشا کردیم و اومدیم توی ماشین ...

حالا چکار کنیم زنگ زدیم خونه مامان اینا اونام گفتن بیان چرا موندین گفتیم آخه با سلام و صلوات رفتیم گفتن نه بیاین شب بود رسیدیم دوباره دویدیم توی خونه داد زدیم ما اومدیم و شادی از سر گرفته شد آقا جونم گفت یغما نبود خونه سوت و کوره بود دوباره د برقص با گروه همراه ...

دیگه اینکه توی این مدتی که ما نرفتیم شهرستان پدر بزرگ بهترین توی اون مدتی که از عروسی برادر شوهرم می گذشت پدر و مادرش به خونه ما زنگ نزدند و در سکوت می گذشت به جز یه بار که پدر شوهرم زنگ زد و دری وری گفت و بهترین هم بهشون توپید که نوشته بودم قبلا  وقتی مادر شوهرم فهمید باردارم کلی شاد شد ولی فقط یه تبریک گفت ...

وقتی سقط کردم هم یه بار زنگ زد و گفت نوه مو کشتی فکر کن توی اون حال بد و اون روزهای سخت این حرف دیگه نوبره و دیگه زنگ نزد یه حالی از احوال ما بپرسه و این خیلی دلمون و شکست که بازم برای اینکه بگن نوه دار شدن واسه مردم ما رو می خوان یه جور ظاهری ....

ولی توی عید زنگ و پشت زنگ که چرا نیم یاین و من می گفتم نمی رم و بهترینم می گفت نمی دونم شاید و این دویینه ام می کرد ولی به اونم چیزی نمی گفتم چون جوابم منفی بود بحث نمی کردم باهاش تا اینکه زا تبریز برگشتیم و اونا زنگاشون زیاد شده بود البته مادرشوهرم باباش که اصلا بهترین گفت به خاطر عزیز و آقاجون بریم گفتم نه نه نه ...

و اعصابم می ریخت به هم بهش می گفتم اونا ما رو نمیخوان اینا برای چشم خلق می گن بیاین چرا نیم فهمی چرا مردم داری می کنی نمی رم و بالاخره با زور آقاجونم که ازم خواست مامانم و خواهرم راه افتادیم روز ۱۲ فروردین ظهر بعد ناهار که کوفت می خودم از عصبانیت روز دو روز قبلشم رفتیم خارج شهر و کلی با خانواده ام خوش گذشت البته من سر درد بودم از شدت عصبانیت و حالم به قدری بد بود که به هیچ وجهه ممکن نور رو نمی تونستم تحمل کنم ...

با خوردن قرص بهتر شدم همه بودیم و خیلی در کنار همدلی و سادگی خودمون لذت بردیم کلی وسطی بازی کردیم و اومدیم خونه و در کنار خواهرام آروم شدم و خالی شدم و راضی شدم رفتم و اینم پروژه ای بود واسه خودش رفتیم و یک ساعت اول که گریه می کردم و دلم خیلی گرفته بود ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:3 PM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |


سلام سلام من اومدم تاکه بگم :

اول از همه معذرت معذرت از اینکه اینقدر دیر اومدم دلیل دارم از ۲۸ اسفند دیگه ننوشتم و بگم تا دلتون برام بسوزه اره بگم سقط جنین رو خیلی ساده گرفته بودم و در عرض چند هفته از بی حالی و ضعف شدید دچار کم حرفی و سردی توی همه چیز شده بودم و مدام گریه می کردم و از بهترینم دوری بی هیچ دلیل موجهی...

 به شدت ترسو شده بودم و از تنهایی گریزان به طوریکه برای عید هیچ برنامه سفری نداشتیم چون دلم نمی خواست هیچ جا برم و می خواستم تنهاباشم حتی بدون بهترین تنهای تنها خیلی رنج کشیدم چند بار اومدم بگم که روزهای سختی رو دارم می گذرونم اما منصرف شدم و نمی خواستم کسی رو ناراحت کنم همینو بگم که سخت ترین و تنهاترین ثانیه ها گذشت ...

و تلاش کردم تا بهتر بشه و نشد تا اینکه کارم به دکتر کشید شبهای زیادی جلوی شومینه می نشستم و اشک می ریختم تا بهترینم متوجه فشار عصبی که روی من هست نشه ولی هروز می دید که دارم از بین می رم رفت از دکتر وقت گرفت و یه روز بارونی من رفتم دکتر توی استرس بدی داشتم و خیس عرق شده بودم ...

رفتم تو یه دکتر ناز تپل اومد با موها و ریش سفید خوشدی کلی سئوال کرد و من جواب دادم و در آخر گفت چیزایی که ناراحتت می کنه رو از اولویت اول بگو گفتم گذشتم ... خانواده همسرم ... مشکلات مالی ... تنهایی ... گفتم با همسرم مشکلی ندارم و فقط فوق العاده بهش وابسته ام کلی حرف زدم اون گفت پدر شوهرم یه آدم روانی هست و مادر شوهرم یه آدم فوق افسرده و عقده ای ...

 پیشنهاد داد تا بهترینم بیادش اونجا و یه جلسه باهاش خصوصی حرف بزنه گفت تو که اینقدر خوبی و همسر خوبی داری چرا کارت به افسردگی کشیده شده و به خاطر یه بچه فرصت زیاد داری اما اگه خودتو از بین ببری نمی تونی مادر خوبی براش باشی و کلی حرف و تازه متوجه شدم که دچار افسردگی خفیفی شذه بودم ...

گفت یه جلسه با بهترینم برم پیشش گفت خیلی خوبه که اینقدر مشتاق و دوست داره که می یادش اینجا و اومدم بیرون بارون شدید تر بشم تا سر میدان توحید که اومدم یخ زدم اینگار خون توی رگ هام یخ شده بود می لرزیدم و فشار زیادی روی وجودم بود رسیدم خونه بهترینم نیم ساعتی بود که اومدم بود خونه با کافی میکسداغ  وکیک منتظرم بود ...

و براش تعریف کردم خیلی ناراحت شد و یه کمی گریه کردم و تو بغلش گرم شدم و یه کمی شب آروم خوابیدم هفته بعد بهترینم رفت پیشش و وقتی اومد اونم برام تعریف کرد گفت بهش گفته که خانوادم خوبی هستیم و نباید بزاریم مسائل ریز و درشت اذیتمون کنه و عشق مونو مختل و دوری برامون بیاره گفته بود که قدر خانومتو بدون خیلی بیش از پیش مراقبش باش تا سختی این روزها بگذره...

گفته بود خانوم هایی که توی غربت و به دور از خانواده زندگی می کنن سه چهار ولوم بیشتر از بقیه دخترا به همسراشون وابسته ان با این وضیعتی که براش پیش اومده مسببش شما هستین سقط جنین رو دسته کم گرفتین و خلاصه بهترینم متوجه شد که باید زیادی مراقب یغما خودش باشه تا دوباره بخنده ...

تا یه روز قبل عید جایی نمی خواستیم بریم و کما کان با خانواده اش قطع رابطه کردیم و بهترینم نمی خواد بره خونه اونا و دلش حسابی از پدر و مادرش شکسته تا اینکه مامانم زنگ زد که بیاین اینجا تنها نمونین و با اینکه دلم نمی خواست و حالم به جاش نبود بعد از خرید عید که با بی حوصلگی انجام شد ۲۹ ...

۴ صبح حرکت کردیم و حول و حوش ۱۲ ظهر رسیدیم خونه مامانم اینا  شبم آقا جونم رسید و دو سه روز بعد عیدم برادرام اومدن و روزهایی خوبی بود با اینکه یه جورایی هم سخت می گذشت ولی در جوار خانواده بد نبود بهترینم زنگ زد تبریک عید و گفت ولی من حرف نزدم یعنی رسما شمشیر ور از رو بستم و دیگه این آدما ارزشی برام ندارن و این احساسات ساخته رفتار زشت خودشون توی این چند ساله .... فعلا می دونم خسته شدین بقیه شو توی یه پست دیگه می نویسم   

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 5:59 PM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |


سلام زنده ام زود می یام
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 9:20 PM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |


بی اجازتون دفتر ۳۶۵ برگ سال جدیدتون را دادم به خدا تا بهترین تقدیر رو براتون نقاشی کنه

به امید فردایی روشن

روزهای بهتر و زیباتر

یغما پرنده کوچک خوشبختی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:28 PM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |


من جلوه حقی را در گوشه چشمانت دیدم ...

ترا عاشقانه فریاد کردم ...

با منی ؟

با من بمان !

تا سرود عشقم را باعشق بخوانم ...

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 1:1 PM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |