می نویسم می نویسم از تو ...
دو وقتی اومدم خونه نمیدونستم چیکار کنم رفتم و برای اولین بار به خواهر بزرگم گفتم و خیلی ناراحت شد و گفت باید بهم می گفتی و میدیدم چقدر نگرانه رفتیم مانتو شلوار خریدم و یه دونه روسری ساتن مشکی که شیار سفید داشت و یه دونه هم به سفارش بهترین عکس گرفتم تاببره با خودش و رسید یه ۷ خردادماه ۸۴ و یه صبح سرد ولی پر از هیجان شروع شد و بهترین زنگ زد گفت دارم گوشیم و خاموش می کنم ... و ۴۰ مین بعد توی هوای من نفس میکشید و الانا میگه چقدر قلبش ضعف میرفته و از هیجان قرمز شده بوده و اومدش به محل کارم و برای بار اول دیدمش یه پسر سفید با چشمهای شیطون عسلی و یه خنده گنده که قطع نمیشد و این قدر حول شده بودیم که من زود عکسم و دادم و اون آلبون عکساش و تا هر کدوم و که دوست داشتم بردارم ... بعدشم حرف زدیم و خندیدیم و اومدیم بیرون یه تاکسی گرفتیم من بین راه پیاده شدم و اونا رفتن هتلی که گفته بودم و اومدم خونه و از شدت هیجان این دیدار و گنگ بودنم خوابم برد با صدای تلفنش بیدار شدم که میگفت بابا قرار بود ناهار با هم بخوریم چی شد و گفتم بخورین من میام و حاضر شدم دیگه مقنعه سرم نبود و روسری مو سر ردم و رفتم به طرف هتل ... از مسیری که می رفتم منو از دور دید میزد و من نمی دونستم جایی نشسته بودکه از پشت شیشه می تونست ببینه و تا اومدم بلند شد و بازم اون خنده گنده که مثله همیشه روی لباشه و نشستیم و رو در رو حرف زدیم و حس کردم چقدر ساله که میشناسمت عزیزکم یه شاخه گل رز روی میز بود گفتم ماله منه گفت قابلتو نداره و یه دونه گوسفند با یه دونه گردنبند نگین آبی بهم داد و کلی خوشحال شدم که به علایقم اهمیت میده چون گفته بودم رنگ آبی رو دوست دارم ... گفت بریم بیرون رفتم بدون هیچ ترسی از دیده شدن تا اومدیم بیایم بیرون یه ماشین عروس وارد تالار شد و کلی نقل و سکه به طرف ماهم ریخت به هم نگاه کردیم و این و به فال نیک گرفتیم و راه پارک در پیش گرفتیم و شونه به شونه بدون هراس بدون دغدغه لحظه زندگی توی همون لحظات بود به خیابون که رسیدیم استاد تا من برم اون ور خیابون بعد خودش اومد که خیلی برای ارزش داشت و این نکته سنجی آذر ماهی بهترین و بیشتر و بیشتر به دلم نشوند ... و تا عصر با هم بودیم و اومدم خونه و فرداشم جمعه بودش و نمیتونستم برم بیرون و شبش با بچه ها رفتیم پارک نزدیک هتل و بهترینم اومدش و پشت سر ما راه می رفت و من همش دور خودم می چرخیدم و نگاش می کردم و اون همش می خندید و هی می گفت می افتی و تا در هتل اومد بای بای و فردا صبحش رفتم گل فروشی و دوتا شاخه گل تزیین کرد و بردم براش گفت منتظرم بیای صبحونه رو با هم بخوریم و رفتم تا پیچ فلکه بسیج پیچیدم دیدمش جلوی در هتل وایساده بودش و نا خود آگاه تند تر رفتم و نزدیکش که رسیدم دیگه داشتم می دویدم دست دادیم و همونجوری رفتیم داخل ... اومدیم بیرون و رفتیم گردش و رفتیم موزه و اونجا بازم حرف زدیم و یه احظه حس کردم توی حیاط موزه برادر دامادمون دیدم و اینقدر ترسیدم و برگشتم بهترین اومد نگام کرد دستم و گرفت و فشار داد و چقدر خوشایند بود این کارش اینکه حی کنی می فهمه حس تو و بعدشم رفتیم محل کارم و دو ساعتی بودیم تا وقت رفتنش شد هیچی نمی گفتم انگار توی خلا بودم و نمی دونستم چی باید بگم ... هرزگاهی نگاهی بهش می کردم سامسونت شو جلوی من باز کرد دیم چقدر مرتب حوله و مسواک عطر و لوازمشو گذاشته و خیلی خوشم اومد از پشت پنجره نگاه کردم که سوار آژانس شد تا بره فرودگاه انگار قلبم و کند و با خودش برد و چقدر گریه کردم خدا می دونه چقدر دلبستن و دل کندن سخت سخت سخته هنوزم وقتی میره سرکار همین حس و دارم چون وقت با هم بودنمون همیشه کمه و این کار شیفتی همیشه منو دلتنگ می کنه و دلتنگش می مونم ... بعد رفتنش من موندم و اسیری اسیر مردی که دیگه مطوئن بودم سراسر خوشی و ناخوشی هایم با بودن اون شکل می گرفت و در زندانی اسیر شدم که آرزویش را داشتم بودن با مردی که سراسر آمالم بود مردی که چشمای قشنگی داشت و نگاه زیبا تری نگاهی که می دونستم توان گریز از آن نبود ... یک بعد از یه مریضی خیلی طولانی بهار اومده بود تا نوید سالی جدید رو به همه بده و یادمه اون روز سرد شهرم وقتی از سرمای اتاقم سرمو برده بودم زیر پتو توی دلم گفتم چقدر مهمون چقدر همه سرشون به کار خودشونه کاش یه نفر پیدا میشد حداقل دارو هامو بیاره برام ... اونجا بود که برای اولین بار خلا وجود یه عشق کسی که دوستم داشته باشه و برام همه کاری بکنه رو عجیب حس کردم ۱۳ بدر کذایی تمام شده بود شهر ما هنوز برف آلود سرد بود رفتم آمپول زدم و توی راه برگشت نگاه جستجوگرم نوع دیگه به آدما نگاه میکرد مثله گلی که تازه جوونه زده بود و یه نهال بود انگار خون زندگی گرم تر از قبل توی رگهام بود و خدای من بابای آسمونی یغما شنید ... به هم معرفی شدیم چون بهترین خواهر نداشت دوستم باب آشنایی ما بود و میگفت باید زن داداشه من بشی برادرش دوست بود با بهترین منم با پوزخندی گفتم اگه نشم میکشم خودم و و چقدر واقعا خودم و گشتم تا بشم خانوم بهترینم ... قرار شد با هم آشنا بشیم و با یه شوخی همه چی جدی شد طوری که بارو نمی کردم من که شبا راحت می خوابیدم چطور خوابم نمی بره و طرح های ریز تذهیب و انتخاب کرده بودم که تمرکز بیشتری می خواست و ساعتهای شب با صدای گرم کریس د برگ به رنگ درست کردن و ساعتها رنگ کردن میگذشت و یغما فکر میکرد که چه خواهد شد ... ۱۹ فروردین ۸۳ اولین تماس نتی ما بود کوتاه ولی اثر گذار روز قشنگی که هر سال جشن میگیریم و بهترین مرخصی میگیره و میبرم یه جای جدید که تا حالا نرفتیم پارسال که رفتیم باغ فردوس و توی اون غروب بارونی و بوی خوش قهوه و صدای موزیک گروه ابا عکس گرفتن توی پس کوچه های اطرافش کلی خاطره شد ... حول و حوش یک ماه بعدش با هم حرف میزدیم و شروع پچ پچای شبانه ما بود و همیشه بیسیم به کمر این ور و اون ور می رفتم و از پشت فرسنگ ها فاصله عادت کردم بهش به بودنش به صداش به عشقش به دوست داشتنش که آروم آروم شد همه زندگیم ... یادمه هفته هایی که بعداز ظهر کار بودش ۱ میرسید خونه و انگاری من میدیمش که لباس عوض میکنه شیر و کیک می خوره و راس ۱:۱۰ زنگ میزد خونمون و دلم هوری می ریخت پایین و توی اون شبای قشنگ چقدر از ناگفته ها گفتیم خندیدیم گریه کردیم و وقتی به خودمون اومدیم که دیگه هیچ کاریش نمیشد کرد و توی دلمون حک شد زندگی ... بــــــــــــــی تو هـــــــــــــــر گز ... بهترین مدام میگفت می خوام بیام ببینمت و من طفره می رفتم تا سیرتشو ببینم چون خودم و می شناختم می دونستم چون بار اولمه و منم سراسر احساس عقلم میره کنار و با احساسم بد عاشق میشم و دیگه رسید به روزی که بهترین زنگ زد و گفتش که من واسه فردا بلیط گرفتم و فردا ۱۰:۱۰ مین پرواز دارم و ۴۰ مین بعدش پیشتم ... اگه بگم دیوونه شده بودم شادی بخندین ولی واقعا دیوونه شدم راه می رفتم تمام پلهایی رو که با پارک به هم وصل شده بودن گاه خنده بود و گاه اشک و این دل بود که ضعف میرفت از فرط هیجان جوونی ترس از دیدنش و هراس از آینده که می دونستم کلی سختی جلو راهمونه ... با تو بر میخیزم غزلی میرزم پر پروازم را به تو می آویزم با تو خواهم خندید با تو خواهم رقصید همه شعرم را به تو خواهم بخشید ديروزها تولدم بود .... هشتم آذر روز بودن من روزي كه خدا خواست من باشم ... و تو بهترين در كنار من بودي هر چند كم هرچند روز خيلي بدي بود امسال برام اما خوب بود كه تو بودي و پس از رفتن تو همه چيز در خواب گذشت و زنگ تلفن بعد از ساعتها بيدارم كرد و صداي شاد تك تك اعضاي خانواده ام كه مي خواستند به زور هم شده يك روز خوب را از پس فرسنگ ها به من تحميل كنند با اينكه نشد و روز كه با اشك و دلتنگي و تنهايي سر شد... صبح وقتي از خواب بيدار شدم رو به بهترينم خنديدم و كلي ماچ گرفتم ازش و و هي قل خورديم توي تخت كه يهو زنگ خونه رو زدن و گوشي رو برداشتم يه يارو عصباني اونجا بود برقتون قطع ميشه به دليل بدهي . بهترين عصباني تا رفت پايين رفته بود و زودي لباس پوشيد و رفت اداره برق ... كارتهاش يادش رفته بود و زنگ زدم عصباني تر برگشت و رفت و تا اومدش شد ساعت ۱:۲۰ و ۲ بايد ميرفت سركار و در و كه باز كردم از حالم فهميد چقدر حالم بده دراز كشيدم روي مبل و كلي پيچيد به منو و هي فحش داد اين كارشو كه بايد بره و با كلي اشك و آه و بوس كه آرومم نكرد رفت سر كار و يه كمي چرخيدم دور خودم هي اس ام اس همه عزيزانم كه از صبح مي اومد همين طور خوندم دردم بيشتر ميشد يه كمي هم گريه كردم با آهنگهاي مصطفي ججلي تركيه و رفتم خزيدم توي تخت و اتاق و تاريك كردم و با دلي خونين و گفتم ... خـــــواب را دريــــــابم كه در آن دولــــــــــت خاموشـــــــــيهاســــــت فراموشي هاســـــــــــت خوابم برد ... عصر با زنگ تلفن بيدار شدم و مامانم و خواهرم چند بار زنگ زدن تا شب ولي با دل گرفته هيچ كاري نميشد كرد خودمو مشغول كردم وتا ۱ شب كه بهترينم اومدش و يه كمي حرف زدم و بعدشم خوابيديم يكي از بدترين تولدايي بود كه داشتم ولي خوب كه گذشت و فردا روز ديگري بود ... البته شب قبلش بهترين چون نتونسته بود روز قبل تولدم و مرخصي گرفته بود و رفت كلاساش و زنگ زد آماده شدم رفتيم گوهر دشت سينما پرتقال خوني و دور دور كرديم و شام خورديم اومديم درختي فيلم دوشيطان كه زندگي عدي صدام حسين هست گرفتيم چون خيلي دوست داشتم ببينيم و قليون و بساط فسق و ديديم خيلي خيلي خوشم اومدش ... دلم اين روزها خيلي هواييه هواييه روزهايي كه گذشته و شدن يه خاطره بهترين اولين عكس م و كه داد بودم بهش داشت نگاه ميكرد يادمه رفتم آتليه و گفتم يه عكس بگيرن ازم براي اومدن اولين بارش يه روسري ساتن با شيار سفيد گرفته بودم و يه مانتو پوشيدم و رفتم و با همونا عكس گرفتم دختري كه توي اون عكسه ۲۰ سالشه و يه رژ كمرنگ نارنجي رو لباشه ... بهترين عكس و گذاشت كنار عكس دومين سالگرد ازدواجمون و گفت خدا وكيلي اين تو نيستي و من هر چي نگاه كردم هيچي نديدم اثري از آثار اون دختر توي چهره اون يكي دختر توي عكس و از اون لحظه دلم هوايي شد و خواستم باز هم ۲۰ ساله باشم نه اينكه الان در آغاز ۲۹ سالگيم اينقدر دلتنگ چرا؟ چون اون روزها يغما دختري بود سراسر شادي بدون غم بدون فكر آينده ... يادمه كلاسه تذهيب مي رفتم اون روزها و اثري از بهترينم نبود و من هيچ نيازي رو هم حس نمي كردم روزها سرد شهرمون گرم گرم گرم بودش كاش يه عكس از اون روزهاي اتاقم بود تا ميديدم ولي خوبه كه نيست ميدونم دلتنگ تر ميشدم ... بيدار كه ميشدم خانه بود و فضايي كه بوي چاي نان تازه آغشته بود و مادري كه عزيز تر از جان بود و هميشه مي خنديد و خونمون و گرم ميكرد بعدشم يا بيرون مي رفتم يا پشت كامپيترم بودم گريس د برگ گوش مي كردم يا كورش يغمايي يا ويگن تختم كنار در بالكن بود و بالاي سرم به فاصله كمي با سرم چند تا عكس بود يا مينوشتم يا مي خوندم يا نقش ميزدم اشكم در اومد... عكسهايي از كورش يغمايي كوين كسنتر كريس د برگ دكتر شريعتي چند تا گل خشك و يه ترانه از ويگن كه روي كاغذ كالك نوشته بودم آخر پستم مي نويسمش يه گل رز طراحي شده و كادره شده و خطي كشيده روي ديوار ... از عــــــــــــــــمر گذشـــــــــــــــــــت شبـــــــــــــــــــــــــــــــــي و تو بــــــــــــــــــــــي خبريـــــــــــــــ ... و پرده اي كه توي سرمام تكون ميخورد و دوست داشتم باد به صورتم بخوره و نور رگه رگه خورشيد كه به اتاقم نفوذ ميكرد دنياي من در كوچيكي اين دوست داشتن ها خلاصه ميشد و ظهر با اومدن بچه ها از مدرسه هاشون و بوي خوش ناهار كه با آفتاب دمه ظهر در مي آميخت و ديدن فيلم دسته جمعي و خوردن چايي كيكهاي بعد از ظهر و با هم بودنامون شكل تلخي از غربت اين روزهاي منه ... عصرها بعضي وقتا با دوستام بيرون مي رفتم توي برف و بارون و راه مي رفتيم مي خنديديم و حرف ميزديم و يه وقتايي شعرهايي رو كه مي گفتم مي رفتيم توي پارك مي نشستيم و براشون مي خوندم كلي هيجان زده ميشدن و يه وقتايي هم اشك شون در مي اومديه وقتايي شب شعر مي رفتم و يه وقتايي نقد شعر يه زندگي روون داشتم و خوشبخت بودم هيچ وقت سراغ دوست پسر نرفتم نميگم بدم مي اومد نه ولي برام چيزهاي جالب تري بود كه مشغولم كنن ... چقدر راه رفتن توي برفهاي تازه رو دوست داشتم چقدر هيجان جووني اون روزها زياد بود چقدر اكتيو بودم چقدر زندگيم راحت تر بود همه چي رو با هم داشتم يه خانواده خوب يه آزادي به اندازه كلي دلخوشي هاي كوچيك و بزرگ ... الانم داشتن بهترين به همه سختي ها مي چربه اما سختي ها هميشه هست و خيلي وقتا بهردومون فشار مياره با اينكه با يه خنده از ته دلش دنيا برام آبيه آبي ميشه با اينكه دلخوشي هاي جديدي توي زندگي دوتايي مون داريم و به با هم بودنامون خوشيم ولي بازم من خودم و توي اون شهر و اون خونه و اون اتاق جا گذاشتم و دلتنگ اون دخترك بي غل و غش اون عكسم ... تا اينكه روز آمد كه بهترينم از راه رسيد و ناخوانده مهمان دائمي دلم شد ...ادامه دارد... بغض پاييزي ابرم بغض يه غروب غمناك ...شاهد شكستن من قطره بارون رو خاك غربت هر چه غروبه غم هرچه ابردنياست ...كوله بار اين غريبه جاده در به دري هاست ميون تنها دنيا شده تنهايي نصيبم ...كاشكي بودي و مي ديدي و اينجا بي تو چه غريبم كاش ميدونستي كه بي تو مرگ تدريجي يه هستي ...ياده تو تنها رفيقه توي هشياري تو مستي من هواي گريه كردن تو صداي گريه من ...ياور خوب و نجيبم بي تو من خيلي غريبم بي تو هر احظه يه قرنه هر نفس زخم كشنده ...تنها با گفتن اسمت رو لبام ميشينه خنده آه كه اين فقط يه لحظه اس پس از هاي هاي گريه اس ...جاي هر آوازه اينجا هر صدا صداي گريه اس بغض پاييزي . ويگن بازم من گرفتار بودم و چند وقتی هم یادمون رفته بود تلفن نداشتیم تا به امروز ... در این مدت بازم یغما خسته و درگیر بود طبق معمول درگیرهای ریز و درشت خانواده اش ... امیدوارم هممون شاد باشیم و رنگ گرم آرامش به سردی تبدیل نشه ... قرار بود عید قربان مراسم عقد داداشم سعیدباشه که موکول شد به هفت آبان روز عروسی حضرت فاطمه ... و من در تب و تاب خرید های عروس خانوم گل کلاب مون ... این وسطا زیر آبی رفتیم و با دوستای خواهرم نیلوفر ۴ روز رفتم مشهد و چه صفایی داشت ... و چقدر خاطره خوب شد برام و چقدر با نیلوفر خوش گذشت ... خیلی سال از با هم خوابیدنامون می گذشت و ریز ریز شب حرف زدنامون ... امام رضا قربونت برم که طلبیدی منو یه شب بارونی ۳ صبح بیدار شدیم رفتیم حرم... چقدر صفا داشت نماز شب خوندم و بعد تا نماز صبح اونجا موندیم... چ وقتی دستامونو برای دعا بالا بردیم بارون بارید گویی ایمن شدم از هرچه درد و رنج ... چقدر حالم خوب بود چقدر با اما رضا حرف زدم چقدر از درد دلام گفتم بهش... برای خودم هیچی نخواستم ولی برای تک تک اعضای خانواده ام دلتنگ بودم... گفتم از نگفتنی ها و اشک ریختم اینقدر آرامش داشت... دیوار های اونجا هم چون شانه ای گرم مرحم هق هق اشکهایم شد ... بهترینم بد دلتنگ شده بود خیلی وقت بود که دور از هم نبودیم و وقتی رسیدم ... صبح کار بود ندیدمش و عصرم کلاس داشت شب اومد و کلی دلم وا شد از دیدنش ... دیگه مدام تلفن پشت تلفن و ارزیابی کارای سعید و بالاخره اون روزهای خوب رسید ... و همه چیز در بهترین شکل خریداری شدش و بهترین اتفاق اومدن برادرم حمید بود ... بعد از چند سالی که به خاطر کار آقا جونم نمی تونست بیاد و آقاجون و می فرستاد ... چون محل کار پدرم خیلی از شهر ما دوره و یکی باید سر کارهای ساختمانی بمونه ... و روز ۵ شنبه ۵ آبان رفتم آرایشگاه و موهام و که ۱۰ سانتی در اومده بود ... دوباره رنگ کردم و اینبار به دستور همسرک بلوند مات و بسیار دردناک و سوزناک و زیبا شد ... و دو برادر عزیز رسیده بودن فرودگاه و منم تهرات پارس بودم و رفتن در شرکت بهترین به دنبال کلید... با شرمندگی تمام که من نبودم خودشون آژانس گرفته بودن رفته بودن خونه ... و من و همسرک توی بارون شدید از صادقیه که راه افتادیم ۴ ساعت و نیم توی راه بودیم ... و تارسیدیم خونه عزیزه دلم اینقدر حمید تپل شده بود و ناز بود کلی فشارش دادم ... کلی دلم براش گرفت وقتی خوابیده بود نگاش کردم عینه یه بچه انگار که نه انگار ۳۱ سالشه ... حس بد تنهایی شو می تونستم واضح حس کنم با اینکه خونه زندگی از خودش داره ... ولی نمی خواد ازدواج کنه و بعد این سالها که دور از خوانواده بوده با این وضعیت خو گرفته ... ایکاش همسری داشت کسی که مراقبش باشه خودم اینجا اینقدر تنهام که یه وقتایی میزنه به سرم ... دلم می خواست همون پیش هم بودیم ولی نمی دونم چرا خدا برای خانواده ما اینجوری خواسته ... آواره جاده ها بودن و دور بودن ولی خیلی خوشم شد وقتی دیدمش و کلی از خاطره ها مون گفتیم ... فردا صبحم مامانم و آقا جونم و فینگیلیمون ته تغاری محترم رسیدن ... بهار دانشگاه ارومیه اس و نتونست بیاد .... و یه نوید و هم برده بودن اردوی اجباری برای درسشون جنوب ... توی بارون چهار روزه سیل آسا یه مقداری خرید مونده بود که چهار تایی... با برادران محترم رفتیم بیرون البته بهترینم بودش و مانتوی عروس مونده بود و جمعه هم بود بسته... خلاصه دست خالی برگشتیم توی راه بهترین با وحید رفت و من... با داماد کودک ۲۳ ساله مون رفتم شیرینی رو واسه سفارش دادم رفتیم خونه ... من نشستم پایین تخت برای همه کادوها تلق درست کردم و با پوشال یاسی و روبانای یاسی... تزئین نمودیم چون چادر عروسش و مامانم گل یاسی خریده بود و در جمع خیلی خوشکل شد... حول و حوش ۴ عصر شقایق اینا رسیدن و آماده که شدم و کادوها رفت توی ماشین... یهو برقا رفت و این همه آدم می خوردن بهم و کاراشون و می کردن و خلاصه که کر کر خنده بود... ساعت ۸ راه افتادیم از مهرشهر و توی اتوبانم گم کردیم همو و ماجرایی بود که ... به موقع ساعت ۱۰ شب رسیدیم خونه عروسحسنا خانوم و جمعیتی اونجا بودن ... کلی دایی و خاله و عمه و عمو داشت برعکس من که نه عمه دارم نه عمو یه خاله و یه دایی... بعله برون اغاز شد و با کلی جنگ و دعوا بر سر مهریه با صلوات به اتمام رسید ... این دوتا کودک قرمز شده بودن از استرس خصوصا داماد منظور و بعدشم نشوندیمشون کنار هم ... کلی خوشحال شدن و کلی با بچه گی شون ذوق می کردن و کادو ها رو دادیم و عکس گرفتیم ... اومدیم خونه و رفتن تو ماشین خواهرم اینا و آی حرف زدیم آی حرف زدیم وحیدم که خوراک غیبت ... کلی حال داد و صبحشم نیلوفر رسید و اومد توی تختم چون بهتریم آروم بلند شد... از وسط پاها رد شد رفت نون بگیره که داداشه تپلمم اومد بین منو نیلو... بعدشم دامادمون رفت دستشویی دید ما بیداریم اومد توی اتاق شقایق دید... شوهرش نیست اومد دید پیشه ماست و کلی خندید و اونم اومد کلی حرف زدیم خندیدم ... که یهو بهترین در باز کرد مرد از خنده از صحنه ای که دید فکر می کرد ما خوابیم... همه پاشدیم بعد صبحانه با شقایق رفتیم گوهر دشت به دنبال مانتو ... که یه طرح بارونی خیلی شیک از پرومد خریدم براش کلی توی بارون خیس شدیم... این شد خاطره یه روز با خواهری بودن و رفتیم تهرام ۴ و کلی ماجرای های خنده دار هم اتفاق افتاد ... تا به تهران رسیدن و خلاصه در ساعت ۷ عصر ۷ آبان ماه این دوتا گوگولی مال هم شدن... خیلی همومون خوشحال شدیم و آرزو کردیم ... همیشه همین طور خوشحال و خوشبخت و عاشق هم بموننن... بعدعقدم اومدیم خونشون و شام خوردیم بهترین مدام یاد روز های خوب خودمون افتاده بود ... و کلی یاد اون روزهای خوب افتادیم چقدر بچه بودیم و چقدر فارغ از دنیا... بعدشم بزن برقص بود و بعدشم کیک بریدن و با هم رقصیدن و از ته دل خندیدن ... باز تا صبح بیدار بودیم همه و فیلم و دیدیم شب قبل که یکی از نیلو رفت ... ظهر مامان اینا با اون یکی شقایق رفتن و ساعت ۴ عصرم داماد جون رفت خونه خانومش ... وحید داداشه گلمم پرواز داشت رفت و خونه تهی شد از اون هم هیجان و یکباره سکوت ... دل گرفته گی از حس غریبی که داشتم رفتم خوابیدم با رفتن مهمونام بارونم قطع شد... آی خونه کثیف شده بود و ۳ روز داشتم خونه تمیز می کردم ... شب قبل عید قربان عروسی برادر عروسمون بود منو بهترین به نمایندگی از خانوادهمون رفتیم... کل موهامو رفتم آرایشگاه گفتم فر کنن بکشن بالا یه چند تایی بریزه پایین ... بهترین و سعید خوششون اومد سعید با ماشین خودش اومد... دوتایی سفید پوشیده بودن کلی تحویلش گرفتن تبریک می گفتن خانواده حسنا بهشون... حس بزرگی بهش دست داده بود سعید آی خوشش اومده بود عکس گرفتیم... اونا رفتن توی ماشینشون و اینقدر خوشحال بودن که با هم توی ماشین خودشونن که ... یاد وصال خودمون افتادیم و گفتیم چقدر زود گذشت منم اون روزها ۲۱ ساله بودم و بهترین ۲۵... این دوتا گلمونم ۲۰ و ۲۳ هستن خیلی از عاشقی شون خوشحالم اینشالله... همیشه همین طور بمونن دیگه بعد عروسی ما برگشتیم و اون دوتا تا سه صبح بیرون بودن... با همو ۴ صبح اومد خونه و دیروز آوردش خونه ما و امروزم با قطار رفت سر کارش ... من باز تنها شدم نمی دونم چرا چند وقتی کم طاقت شدم و زیادی تنهایی بهم فشار میاره... امیدوارم این حس های بد زود تر برن و من با زندگی و خونه کوچیکم تنها بزارن ... این روزها سرد خیلی دلگیرن و آسمون سیاهه و داره می باره و دلم بیش از پیش میگیره ... این هم به تلافی یک ماه غیبت ... دیشب هم گذشت ... باران با مامانش ظهر اومدن خونمون و ناهارم آورده بودن چون من مهمون داشتم خیلی مامانشو دوست دارم از خاله خودمم واسم خاله تره و کلی باهاش حرف زدم و کلی آرومتر شدم تا بهار اینا بیان همه چی آماده بود وقتی رسیدن کلی خوششون اومد از خونمون و شاد شدن و کلی بهار دوست داشت و می گفت خیلی ساده و شیکه و پر از آرامشه منم کلی شمع و عود روشن کرده بودم و رفته بودیم تو فضا ... کلی خوش گذشت و شام خوردیم و بعدشم هات چاکلت و اخر شبم بستنی و بعدشم رفتیم مهرشهر گردی بهار می گفت واقعا شبای مهرشهر قشنگه اینقدر می گفتی باورم نمشد و گفتن شاید خونشون و بیارن سمت ما ... و بعدشم اومدیم خونه لالا کردیم بهترینم ۵ صبح رفتش و منم خون رو مرتب کردم و منتظر بارانم بیاد با خاله بریم دوری بزنیم و یکی از دوستان گفته یه بیوگرافی از خودم بدم توی اولین پستام از و.قتی دنیا اومدم نوشتم ولی به خاطر گل روی شما می نویسم توی پست بعد روزگارتان بهاری ... این روزها دلم تنگ است و دور از چشم تویی که بهترینی یه گوشه از تخت بلند بلند هق میزنم و با خدای خوبم از هر دری میگویم شاید برای یکبار هم که شده صدای مرا بشنود و از این هم هدرد رهایم کند خوشم که ساعت ۶ می یای خونه و دلتنگی های من تمام میشه و نمی بینی با اینکه از آه های گاه به گاهم می فهمی یغمای همیشگی تو نیستم و به دلم احترام میزاری ... این روزها روزهایی ست که بدبیاری پشت هم شده و تک تک اعضای خانواده ام در تلاطمی سخت دست و پا می زنند و من دور و این گوشی تلفن وقتی قطع میشه اشک و پرده های اشکه میگن بعضی وقتا این جوریه می افتیم تو دور بد بیاری و همیشه میگن باید یه چیزی باشه بالاخره که رنج ببری باز خدا رو شکر که تو رو دارم صبور همراه و همیشه همدرد ... این روزها باشگاه هم می گذرد بی آنکه لذت ببرم کاش تموم بشه امروز به خدا گفتم دراتو باز کن چی میشه خسته نشدنی از این همه کلکسیون مصیبات برای ما آخه با بی حوصلگی کار کردم و خونه رو واسه فردا آماده آخه فرشاد و بهار و سمیرا و احسان دوستای همکلاسیم میان خونمون واسه شام میدونم خوش میگذره ولی اصولا حال ندارم ... این روزها بد می گذرد بد ... دیشب رفتیم درختی یه کمی خرید کردیم واسه خونه و بعدشم رفتیم واسه بهترینم که میره دانشگاه و خیلی خوشحالم از کتاب فروشی بهمن یه سری کتاب و لوازم تحریر بگیریم این قدر شلوغ بود که نگو و کلی بچه های قد و نیم قد راهنمایی دبیرستان دانشجو اونجا بودن و می چرخیدن یک ساعتی گذشت و لای کتابا با بهترین غر ق بودیم و چقدر دلم تنگ شد برای تمام سالهایی دور که از دست دادمشون ... دلم تنگ شد برای کیف و خودکار و مداد بوی پاک کن برای مدرسه برای صبحای خنک و غرق شدیم و پرتاب شدیم به اون سالها و بغضی غریب توی گلوم نشست که آه چقدر زود گذشت و توی ذهنم اومد... از عمر گذشت شبی و تو بی خبری مصرعی که اول تمام دفترام می نوشتم و و یادم اومد که چقدر ساله که جایی ننوشتمش ... دست همو گرفتیم و با دلی پر از غم بزرگسالی پر از حسرت کودکی های نکرده اومدیم از بیرون و باد می اومد و کلی حرف زدیم با هم و دلتنگ تر برای اون روزها شدیم به بهترین گفتم یه روزی فکرشم نمی کردم که حرف صد تا از معلم هامون بیاد تو ذهنم و بگم ای کاش بهتر می بودم که می گفتم درس بخونین یه روزی میرسه که حسرت درس و دفتر و مدرسه رو می خوردین ... درس خوندم دنبال هرچی دوست داشتم رفتم به هر اون چه که می خواستم رسیدم اما میشد بهتر و بهتر از اینی باشه که الان هستم و توی راه کلی با بهترین حرف زدیم و از اون روزها و خاطرات تمام شده گفتیم و گاه خندیدیم و گاه اشگ اومد تو چشامون و این است حال هوای دل ابری یغما که این روزها می گذرد هر چند میدانم این نیز بگذرد کاش زود تر برای دل کوچکم بگذرد ... دلم روشنه ... بعد از فیلم دیدن اون شب دیگه صبح شد تا خوابیدیم و من از کارام دو تا کلیپ درست کردم تا راحت تر باشه و نزدیک ظهر بیدار شدم و بهترین گاز زد ماشین و و اومد و لباس پوشید هردومون یه ست نسکافه ای پوشیدیم و رفتیم در خونه بهار اینا عکسای عروسی اونم بگیرم و ببرم و در راستای نداشتن امکانات لب تا ب شو قرض گرفتم و با سرعت نور رفتیم ... قرارمون قرارمون ميدان كاج بود و با يك ربع تاخير رسيديم اونجا و دوست داداشم با نازدشون اومدن و كار و پسنديدن اما من تاكيدا گفتم برين قيمت بگيرين و كاراي بقيه رو هم ببينين به هر حال يك بار ازدواج مي كنين و بايد بهترين باشه و كلي توي همون چند مين بهترين با آقاهه خوش و بش كرد و آخرش كاشف به عمل آمد دايي يكي از همكلاسي هاي دوره دبيرستانمه ... بعدشم باي باي و گرسنه بوديم هله هوله خورديم و اون ورارو دوري زديم چه خونه هاي قشنگي بود اون سمتا بعدشم اومديم سمت كرج بهار زنگ زد بايد بياين خونمون شام و ما هم رفتيم و سري بزنيم كه تا ۲ اونجا بوديم اين قدر از كودكي ها و ماجراهاي كودكي خاطره گفتيم و خنديديم كه قلوم درد گرفته بود و توي راهم وقتي افتاديم از فرديس توي اتوبان ... سرم گذاشتم روي شونه بهترين و اون مدام نازم كرد داشت خوابم مي برد كه پيچيديم داخل مهرشهر عزيز و بوي خوش پاييزش و هرچي داشتيم انداختيم رو مبلا و شيرجه تو تخت و خوابيدم تا ساعت ۱۱ و بهترين طفلك ۵ صبح رفته بود ... الانم كارامو كردم و خانه مرتب شد امروز عصر بريم دو تا صندلي اوپي سبز زيتوني بگيريم جيگرم حال بياد آخه خونه ما همش سياه و سفيده و بين قرمز و سبز مونده بودم دستشويي و اتاق خوابم سياه و سفيد و قرمزه و گفتم به همسرك آشپزخونه همون سياه و سفيد بمونه ولي به حال و پذيرايي سبزو اضافه كنيم وسيله هاي اين رنگم كمه و ولي تك پيدا ميشه و حالا چند وقتيه همه جا رو به دنبال وسايل جيگول سبز مي گردم رنگ مورد علاقه همسركم ... يغما : اين روزها همدم لحظه هاي تنهايي يه آهنگ و هر وقتم گوش ميذم چشام پر ميشه كلي آرزو هاي كوچيك دارم باباي آسموني مي بيني ديگه مي دوني واسه خودمم نيست پس ببين اين بنده حقير تو مگه نميگي صدات كنيم... يا مفتح الابواب يا مسبب و الاسباب ... منم مثله تو مات اين قصه ام تو هم مثله من امشب و دعوتي درست تو همين ساعت و ثانيه سزاوار زيباترين رحمتي تو اين حس و حال عجيب و غريب دو تا بال مي خواي كه رو شونه ته تو از مسيري بري مي رسي تو از هر ديري بگذري خونته از اين سفره ها معجزه دور نيست ببين دست دنيا تو دست منه دعا مي كنم تا اجابت بشه دعا مي كنم چون دلم روشنه من از عشق بارون به دريا زدم به بارون و به آسمون دعوتي چه مهمونيه باشكوهي شده تو اين لحظه هاي كه هم صحبتيم دلم هری می ریزه پایین میام جلوی آیفون و تو رو نگاه می کنم گوشی رو برمیدارم سلامن علیکوم حج آقا بهترین به به سلا ملیکم یغما بفرمایین و میای خونه من زود تر درو باز می کنم وایمیسم دره در پاتو از آسانسور میزاری بیرون سنسورا عمل می کنن و همه راه اومدنت روشن میشه عاشقتم وقتی میای منو به خودت فشار میدی و دستمو میگیری و میری توی اتاق خواب من میشنم روی تخت تو لباس عوض می کنی بعد میریم و از این همه ساعت تنهایی میگیم چرا هنوز بهت عادت نکردم ؟ چرا هنوزم قلبم با دیدنتتند تند میزنه ؟ مکان اتاق کامپیتر بساط قلیون و آجیل چای سبز و دارچین و یه فیلم تازه خردیداری شده برای شب زنده داری و چقدر به خوشی های کوچک خوشیم چند روزی هست که باشگاه میرم و صبح ها به حول و قوه پروردگار زود بیدار میشم بهترینم عصر کاره یک بامداد میادش و من هنوز منگ داروها هستم و خیلی خواب آلودم بهترین کلاسای پیام نور میره و فردا اولین روززه شه کودکم ... امروز دوتا کار پیشنهاد شد بهم خیلی خوشحالم و جمعه با عروس دوماد نازنین که برادر بزرگ سفارشش کرده ارزون تر بگیر و اینا ملاقات داریم و با بهترین میریم تا آشنا بشیم و دومی هم ۱۷ هست کل کار آتلیه با منه و همکارم معرفی کرده و خیلی خوشحالم ... ار بچه کی عاشق عروسو عروسی بودم به طوری که همیشه توی همه عکسا عینه بختک افتادم به جون دامن عروس و ول نمی کنم و این حس در بزرگسالی هم همراه من هست و اصولا تو عروسی ها میخ عروس دومادم ... خیلی عکاسی از آدما رو دوست دارم چون با کمک حس و هنر و نور تصاویر ی ساخته دسته من خلق میشه که با هر بار دیدنشون حی غروری بس عجیب بهم دست میده و از اونجایی که کاری با خلاقیت همراست همه دوست دارن و مدادم از تهران مشتری زنگ میزنه ولی من جا ندارم وسیله ها مو ببرم و کنسل می کنم ... دوست دارم کارم کرج بگیره که این خونمون دوره و من نمی تونم مردم و از اون سر شهر بکشونم اینجا و بعدشم اینجا توی بلوار ما چند تا عکاسی هست و نان ما کساد مگر برم دوباره تو کار مادلینگ و حال کنم بسی ... امروز تا ۶ عصر توی تخت نرم و گرمم خواب بودم با صدای اذان بیدار شدم و تی وی رو زدم و یه کمی با خدا درددل کردم و یه دوش گرفتم و به حرفیدن با باران و دو ساعتی هم هست که دارم یه کلیپ از عکسام می سازم که دیگه دونه دونه به مشتری نشون ندم و یه کلیپ از عکسای اسپرت و یه دونه هم از عروس دومادای ناناز ... خواهر کوچیکم امروز رفت ارومیه تا زندگی جدیدی رو شروع کنه و امیدوارم با هم اتاقی هاش به مشکل بر نخوره و بزرگ بشه چون خیلی حساسه و ما هم خیلی نگرانشیم مامانم داره تنها میشه و بچه هاش توی چند تا شهر مختلف هستن و فقط صدامون از پشت کیلومترها به هم میرسه و دلتنگی ها مون کم نمیشه ... دلم پیاده روی میخواد با هم شونه به شونه دست تو دست ... دلم دستای گرم و مردونهتو می خواد وقتی راه میری ... حرف می زنی فکر می کنی و دستم فشار میدی ... دلم دریا می خواد بوی ساحل که هر دومون دوست داریم ... امشب که اومدی بریم گاز بزنیم و توی شبهای مهرشهر... برونیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم و و هوا بخوریم ... شاید دل تنگمون باز بشه رفیق منتظرم ... القصه ... دو روز موندیم خونه مامان اینا و همگی برگشتیم خونه ما و شنبه صبح بیدار شديم تا خواهران مکرمه پس از آراشت گیراشت حرکت کردیم به طرف درختی و تا رسیدیم طلا فروشی ها بستن و ما به جای خريد نشون کلی واسه خودمون خريد کردیم آقای داماد جان ما حرص خورد حالا روز قبلش هم رفته بودیم با مامان اینا بیرون همه لپ ها سوخته چون کلی آب بازی کردیم ... دیگه تارسیدیم خونه شد ۳ شیرینی و گل سفارش دادیم تند تند حموم کردیم و بهترینم اومد و تندی لباس پوشید و رفتیم و کلی ترافیک و کلی حرص خوردیم به جای ساعت ۶:۳۰ ساعت هشت دمه اذان رسیدیم خونشون و مامانم به میمنت اذان اولین سخنان را گفتند که چه مبارک شبی و وقت اذان و شب آخر شعبان و خیر است انشالله ... روبه روی ما ۵ تا برادر عروس نشسته بودند بسی مخوف بود اوضاع اما بنده مثله همیشه با شیرین زبانی هایم همه را به خنده وا داشتم و بهترین بعدا گفت خوشکل کردی و ناناز شدی هی حرفم می زنی همه نگات کنن ما بوسه ای تحویل ایشان دادیم تا بخندد ... خلاصه که تموم شد نشون گذاشتیم دخترشون و بردیم از ترس خواستگار قبلی خونه برادرش رفته بودیم و قرار بعله برون موند واسه عید قربان انشالله همون شبم که برگشتیم و کلی توی راه غیبت کردیم و داداشم شاد بود و تنهایی رفت بگرده ما اومدیم سمت کرج و بهش گفتیم فکر نکنی تو رو پسندیدن اول خواهرای خوشکلت و پسندیدن بعد تو رو ... مامان اینا همون شب رفتن و داداشی چند روزی موند و به نامزد بازی و گشت و گذار پرداخت و بعد رفت و ماه مبارک رمضان با همه سختی هایش شروع شد و یه کمی سخت گذشت و دو روزش و نگرفتم و اما بهترین همشو گرفت و شبهای قدرم خیلی خوش گذشت به من و بابای خوب آسمونی چون بهترین هر سال میره مسجد نزدیک خونه بابا ایناش و میره تو حال و هوا و دوستای مجردیش و من می مونم خونه با تی وی حال می کنیم شبهای قدر ... نزدیک آخرای ماه مبارک دختر خاله گرام ثمر خانوم معروف یادتونه که در اولین پست هایم زنگ زدن و دل و قلوه ایستونی (هر وقت کاری داره زنگ میزنه ) آره ما می خوایم بریم خونه خاله اینا و میایم سمت شما گفتم کی میاین من می خوام یه ده روزی برم پیشه مامانم و گفت معلوم نیست و گذاشت همون شبی که من و بهترینم رفتیم بریم ترمینال زنگ زد که عصری ما راه افتادم و ما برگشتیم خونه ... ونزدیک ظهر زنگ زدم گفت ما آخر شب میرسیم منم به هوای اونا بیدار بیدار و بهترینم شب کار بودش و نشون به اون نشون که با زجر خوابم برد و هی بیدار می شدم و ساعت ۹ صبح فرداش رسیدن به اتفاق اون یکی دختر خالم همسرش و پسر ۵ ساله اش و روزهای بدبختی من شروع شد کشت منو و اینقدر منو کشوند این ور اون ور تهران و کرج و مدام خرید می کرد که داشتم دیوانه میشدم ... یه کپی از روی خونه ام برداشت و عصبی شدم از دستش هر چی داشتم می گفت بریم منم بخرم این چند خريدي اونو چند خریدی و تیکه ام هرزگاهی می انداخت که تو میگی بهترین همش قسط داره و زندگیمون نمیچرخه همه چیزات که گرونن و همه چی داری منم گفتم من کل وسیله ها مو در عرض سه سال عوض کردم و چیز اضافه نمی خرم هر چی هم دارم خوبش و دارم چرت و پرت نمی خرم ... دیگه آخراش گفتم بهش هر چی می بینی نخر بابا جون اول جاش و تو خونه ات پیدا کن بعد بخر آدم عاقل که هر چی می بینه نمی خره خلاصه هر کی باشه اعصابش خورد میشه دیگه خلاصه همشو خريد بعد یک هفته حرکت به سمت خونه مامان اینا بهترینم بردیم و قرار شد بیماری بگیریم از اونجا شرکت اذیت نکنه و اونجام که رسیدیم ... خانواده نامزد داداشم اومده بودن اونجا عروسی و مامان اینا دعوتشون کرده بودن و من از اینجا برای کیف و کفش ليدي فت با يه شال خريدم كه خيلي خوشكل بودن و اونام اومدن و رفتن فرداشم رفتيم بولاخلار آب بازي و اسب سواري و جوجه و ومخلفات و خيلي روز خوبي بود كلي با خواهر بزرگم جوجه زديم و حرف زديم و دلم خالي شد و بعد سه روز برگشتيم باز اومدن ۳ روز ديگه هم موندم خونمون ... من اصلا از مهمون بدم نمي ياد ولي ديگه مهمون اينقدر راحت شب خون رو كه كامل تميز نميشد مرتب مي كردم صبح كه بيدار ميشدم مي ديدم تمام اوپن پر ظرف و ليوان جايي و تفاله چايي توي همه چيز و هم بيرون ميرفتم باهاشون همه خونه كار ميكردم باز بهترين مي گفت بغما يه كم خونه رو مرتب كن چون خيلي به تميزي عادت كرده و ما اينجا تنهاييم و و زياد رفت و آمد نداريم يه كمي كلافه شده بود ... ديگه ۵ شنبه گذشته تشريفشون و بردن و كلي خراب كاري هاشون و تازه تازه پيدا مي كنم به محض رفتنشون من معده درد شديد شدم و گلاب به روتون بيرون روي بد كه ۳ روز ادامه داشت تا طاقت نيارودم ديگه رفتيم دكتر كاشف به عمل اومد روده هام عفونت كرده و خانومه مي خواست سرم بزنه رگه مو پيدا نمي كرد اينقدر كه آب بدنم كشيده شده بود و بعدشم اومدم خونه تنها موندم چون بازم بهترينم شب كار بودش ... مامانم زنگ زد و گفتم بهش طفلك همون شب بدون اينكه به من بگن راه افتاده بود سمت كرج و فرداشم خواهرام اومدن رفته بودن اروميه خواهر كوچيكم و ثبت نام كنن كه مهندسي شهرسازي قبول شده ديگه مريض بودم و يهو ديدم خدايايپاي راستم انگشتاش ميخاره حالا مگه خوب ميشه از طرفي تو عمرم دندون درد نگرفته بودم كه آي درد مي كردديگه چند وقتيه كه همش دارم از لحاظ بدني عذاب ميكشم ... مامان اينا پريشب رفتن و دندون دردم اومد پايين و رسيد به گلوم و دوباره راهي دكتر شدم و دوباره با انبوهي دارو اومدم خونه و فعلا كلا تعطيلم از همه لحاظ و هيچي ام نمي تونم بخورم و همش خوابم ميادش و خسته ام .... راستي يادم رفت تولد بهترين با سالگرد ازدواجمون يكي هست و خونه مامان اينا بوديم بچه ها بدون اينكه بگن كيكي گرفته بودن و تمام آهنگاي فيلم عروسي مون و گذاشتن و كلي خوش گذشت من واسه بهترين به انتخاب خودش يه ساعت خوشكل خرديم اون براي يه كيف پول كه خيلي دوست داشتم با يه دونه عطر اس پرينگ خريده بود و خيلي خوشم شد ... اين هم اندر احوالات تاخيراتم ...


